درخواستی تهیونگ
درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم
تکپارتی
عنوان : نقاب شب
ژانر: جنایی، معمایی، درام
شخصیت اصلی: کیم تهیونگ (V)
محل وقوع: سئول، کره جنوبی
باران آرامی بر بام عمارت شیشهای در محلهی گانگنام میبارید. نورهای نئون از پنجرهها عبور میکردند و سایههای رنگی روی زمین مرطوب نقش میانداختند.
تهیونگ با کت مشکی براقش، وارد سالن مجلل شد. صدای موسیقی در فضای نیمهتاریک میپیچید. چهرههای آشنا — بازیگران، مدلها، کارگردانها — در گوشه و کنار سالن نوشیدنی به دست داشتند و میخندیدند.
اما تهیونگ برخلاف دیگران، دنبال سرگرمی نیومده بود. حسی در درونش او را به این مهمانی کشانده بود؛ حس خطر.
در گوشهای از سالن، هانا — مدل معروف و نامزد سابق بازیگر مشهور جونسو — دیده میشد. نگاهی پر استرس داشت. وقتی تهیونگ نگاهش کرد، لبخند زد، اما چشمهایش چیزی را پنهان میکردند.
چند ساعت بعد... صدای جیغی از طبقه بالا آمد. مهمانی به سکوت فرو رفت. همه به سمت اتاقخواب مهمان دویدند.
هانا، روی تخت افتاده بود. رنگپریده. بیجان. نامهای روی میز:
"متأسفم. دیگر نمیتوانستم."
پلیس آمد. همه چیز ظاهراً مشخص بود: خودکشی. اما تهیونگ باور نکرد. نه هانا کسی بود که به این سادگی دست از زندگی بکشد، و نه صحنه مرگش طبیعی به نظر میرسید.
---
تهیونگ به هتل برگشت، اما ذهنش آرام نگرفت. آن نگاه آخر هانا در ذهنش تکرار میشد. یک هفتهی بعد، او بهطور مخفیانه شروع به جمعآوری شواهد کرد.
در فیلمهای امنیتی عمارت، تهیونگ مردی را دید که درست قبل از فاجعه وارد اتاق شده بود: جونسو.
با لباس مشکی، عینک آفتابی، و بدون هیچ دلیلی برای حضور در آن قسمت از خانه.
از یک هکر قدیمی کمک گرفت. او پیامهایی از تلفن هانا بازیابی کرد. آخرین پیام او به جونسو بود:
"یا همه چیز را علنی میکنم، یا از این رابطه میرم بیرون... برای همیشه."
جونسو سابقهی رفتارهای کنترلگرایانه داشت. اما در ظاهر، همیشه عاشق، مهربان، و محبوب رسانهها بود.
---
تهیونگ شبها با هویت مخفیاش، "V" دست به کار شد. با لباس سیاه، ماسک مخصوص، و دوربین کوچک، وارد آپارتمان جونسو شد.
او اسناد زیادی پیدا کرد. از جمله نسخهای دیگر از همان نامه "متأسفم"، ولی... با دستخطی متفاوت.
موقع خروج، جونسو سر رسید.
بینشان یک گفتوگوی شدید شکل گرفت:
— "تو فکر کردی کی هستی که وارد زندگی من میشی؟ یه سلبریتی فضول؟"
— "من کسیام که حقیقت رو از زیر خاک بیرون میکشه. نقابت دیگه کار نمیکنه، جونسو."
در آن لحظه، جونسو شکست. بغضش ترکید، و اعتراف کرد. قتل، از روی خشم نبود. از روی ترس بود. از اینکه رازهایش برملا شوند.
ادامه در کامنت ...
موضوع : اسلاید دوم
تکپارتی
عنوان : نقاب شب
ژانر: جنایی، معمایی، درام
شخصیت اصلی: کیم تهیونگ (V)
محل وقوع: سئول، کره جنوبی
باران آرامی بر بام عمارت شیشهای در محلهی گانگنام میبارید. نورهای نئون از پنجرهها عبور میکردند و سایههای رنگی روی زمین مرطوب نقش میانداختند.
تهیونگ با کت مشکی براقش، وارد سالن مجلل شد. صدای موسیقی در فضای نیمهتاریک میپیچید. چهرههای آشنا — بازیگران، مدلها، کارگردانها — در گوشه و کنار سالن نوشیدنی به دست داشتند و میخندیدند.
اما تهیونگ برخلاف دیگران، دنبال سرگرمی نیومده بود. حسی در درونش او را به این مهمانی کشانده بود؛ حس خطر.
در گوشهای از سالن، هانا — مدل معروف و نامزد سابق بازیگر مشهور جونسو — دیده میشد. نگاهی پر استرس داشت. وقتی تهیونگ نگاهش کرد، لبخند زد، اما چشمهایش چیزی را پنهان میکردند.
چند ساعت بعد... صدای جیغی از طبقه بالا آمد. مهمانی به سکوت فرو رفت. همه به سمت اتاقخواب مهمان دویدند.
هانا، روی تخت افتاده بود. رنگپریده. بیجان. نامهای روی میز:
"متأسفم. دیگر نمیتوانستم."
پلیس آمد. همه چیز ظاهراً مشخص بود: خودکشی. اما تهیونگ باور نکرد. نه هانا کسی بود که به این سادگی دست از زندگی بکشد، و نه صحنه مرگش طبیعی به نظر میرسید.
---
تهیونگ به هتل برگشت، اما ذهنش آرام نگرفت. آن نگاه آخر هانا در ذهنش تکرار میشد. یک هفتهی بعد، او بهطور مخفیانه شروع به جمعآوری شواهد کرد.
در فیلمهای امنیتی عمارت، تهیونگ مردی را دید که درست قبل از فاجعه وارد اتاق شده بود: جونسو.
با لباس مشکی، عینک آفتابی، و بدون هیچ دلیلی برای حضور در آن قسمت از خانه.
از یک هکر قدیمی کمک گرفت. او پیامهایی از تلفن هانا بازیابی کرد. آخرین پیام او به جونسو بود:
"یا همه چیز را علنی میکنم، یا از این رابطه میرم بیرون... برای همیشه."
جونسو سابقهی رفتارهای کنترلگرایانه داشت. اما در ظاهر، همیشه عاشق، مهربان، و محبوب رسانهها بود.
---
تهیونگ شبها با هویت مخفیاش، "V" دست به کار شد. با لباس سیاه، ماسک مخصوص، و دوربین کوچک، وارد آپارتمان جونسو شد.
او اسناد زیادی پیدا کرد. از جمله نسخهای دیگر از همان نامه "متأسفم"، ولی... با دستخطی متفاوت.
موقع خروج، جونسو سر رسید.
بینشان یک گفتوگوی شدید شکل گرفت:
— "تو فکر کردی کی هستی که وارد زندگی من میشی؟ یه سلبریتی فضول؟"
— "من کسیام که حقیقت رو از زیر خاک بیرون میکشه. نقابت دیگه کار نمیکنه، جونسو."
در آن لحظه، جونسو شکست. بغضش ترکید، و اعتراف کرد. قتل، از روی خشم نبود. از روی ترس بود. از اینکه رازهایش برملا شوند.
ادامه در کامنت ...
- ۱۱.۰k
- ۱۱ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط