𓆩 پارت ۵۵ 𓆪 🖤

𓆩 پارت ۵۵ 𓆪 🖤

ات گوشی رو روی میز گذاشت و به جیمین خیره شد.

— تو این پیام رو می‌شناسی؟

جیمین چند لحظه سکوت کرد.

ات: جیمین، با توام!

جیمین نفس عمیقی کشید.
— باید برگردیم خونه.

ات با عصبانیت گفت:
— باز هم فرار؟! چرا هیچ‌وقت جواب درست نمی‌دی؟!

تهیونگ که متوجه جدی‌شدن اوضاع شده بود، آروم گفت:
— جیمین، بهتره این بار همه‌چیز رو بهش بگی.

جیمین نگاه تندی بهش انداخت.
— تهیونگ!

ات از جاش بلند شد.
— می‌دونی چیه؟ خسته شدم! هر بار یه راز جدید، یه دروغ جدید! من دیگه نمی‌خوام چیزی رو از زبون بقیه بفهمم!

جیمین دستش رو گرفت.
— ات، لطفاً... فقط بهم اعتماد کن.

ات دستش رو آروم آزاد کرد.
— اعتماد چیزی نیست که فقط ازم بخوای، جیمین. باید ثابتش کنی.

بعد از رستوران بیرون رفت.

جیمین چند ثانیه همون‌جا ایستاد و بعد رو به دوستاش گفت:
— باید بفهمم کی این پیام رو فرستاده.

نامجون گوشی خودش رو برداشت.
— من پیگیریش می‌کنم.

تهیونگ جدی شد.
— و من می‌رم دنبال ات.

جیمین سرش رو تکون داد.
— نه. خودم می‌رم.

---

چند دقیقه بعد

ات کنار خیابون ایستاده بود که صدای ماشینی از پشت سرش شنید.

شیشه پایین رفت.

مردی که پشت فرمان نشسته بود، لبخند زد و گفت:

— سلام، ات. بالاخره فرصتی شد که بدون حضور نامزدت با هم حرف بزنیم.

ات با دیدن چهره‌اش خشکش زد.

— تو... اینجا چی‌کار می‌کنی؟!

مرد در ماشین رو باز کرد.

— اومدم حقیقتی رو بهت بگم که جیمین سال‌ها ازت پنهان کرده.

و درست در همان لحظه، ماشین سیاه جیمین با سرعت کنار آن‌ها ترمز کرد.

جیمین پیاده شد و با دیدن مرد، زیر لب گفت:

— لعنتی... فکر می‌کردم برای همیشه از زندگیمون رفته. 🖤
دیدگاه ها (۰)

Last leaves/رمان جیمین

Part 2

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط