نمی‌دونست که یوشیرو میخواست اون رو به جهانی تحویل بده که

نمی‌دونست که یوشیرو میخواست اون رو به جهانی تحویل بده که حرف کازوتورا و امثال کازوتورا تو اون پشیزی ارزش نداشت
کامیل دلش برای یوشیرو میسوخت میدونست بعد از طلاقشون زندگی یوشیرو دیگه درست نمیشه و اینها فقط خیالات خام خودش بود
مصمم بود مه بره
تو این سه سال نه تنها غذا و پوشاک بلکه بیشتر از همه دلش امنیت میخواست احساسی که انگار زیادی دور از دسترس بود
سعی کرد به چیزای خوب فک کنه که یهو فهمید دارن از شهر خارج میشن
با ترس و لرز به نیم رخ یوشیرو نگاه کرد
+ یوشیرو داریم کجا میریم؟
یوشیرو: ( آه به تو چه زنیکه!؟ تو کاریت نباشه!! )
مرد راننده پوزخندی از سر حقیر کردن کامیل زد و با صدای مسخرش رو به یوشیرو کرد
مرد : ( مگه زنت نیست؟)
یوشیرو با نگاهی ترسناک به راننده نگاه کرد و چشم برگردوند و جواب نداد
کامیل بدجوری دلخور شده بود ناراحت شد خودشو روی صندلی جابجا کرد و سمت پنجره رفت
شیشه ماشین رو زد پایین و اجازه داد باد سریعی که از بیرون ماشین مثل تیر میومد تو صورتشو نوازش کنه
چشماشو بستو نفس عمیقی کشید تازه داشت از استرس‌ کم میشد که یوشیرو با همون صدای وحشتناک و کریحش دوباره داد زد
یوشیرو : ( کامیل پنجره رو ببند دختر )
+ اما چرا؟
یوشیرو : ( سوال نپرس گفتم پنجره رو ببند د )
کامیل حرفی نزد و با چشم غره ای نگاهش رو از نیم رخ یوشیرو برداشت
دست برد و شیشه پنجره رو دوباره بست و تکیه کرد به صندلی ماشین که یهو دید اون مرد با نگاه خیلی هیزی و با لبخند شیطنت آمیزی صاف و مستقیم با سینه های درشت و خوش فرم کامیل خیره شده و پوزخند میزنه
کامیل دوباره از جاش بلند شد و به دور و اطرافش نگاه کرد و سعی کرد از دید اون مرد دور شه اما نشد برای همین چشماشو بست تا دیگه نگاه‌اش نبینه
چندساعت همینطوری گذشت تا بلاخره با صدای یوشیرو به خودش اومد
یوشیرو : ( رسیدیم)
چشماشو باز کرد
بلافاصله چشماش برق زد
ناخودآگاه لبخندی از سر ذوق به لبش نشست
اونجا قطعا خونه نبود
ویلاهم نبود
از نطر کامیل اونجا یک عمارت بزرگ بود
درسته واقعا همینطور بود اونجا یه عمارت 8 طبقه بود که هر 8 طبقه با دقت و زیبایی تمام تزیین شده بود و همه ی طبقه ها مدرن بود
رقص نورها از پنجره های عمارت میزدن بیرون و خیلی هوا سرد بود
چندین باغ و استخر دورتادور اونجا بود
حیاطش خیلی بزرگ بود جوری که کل حیاط تو قاب دید کامیل جا نمیشد و باید چند دور برای دیدن این عمارت سرشو می‌چرخوند
اونطرف و نگاه کرد و فهمید جایی که اومده آدماش کاملا لدل متفاوتی دارن
پارکینگ گر از ماشین های مدل بالا و لوکس بود که کامیل تاحالا تو عمرش از اون ها ندیده بود
ماشین جلو رفت و جلوی مردی با موهای قرمز و کت و شلوار شیکی ایستاد
مرد یه تخته دستش بود و تو دست دیگش خودکار بود
چندتا سوال از مرد راننده پرسید
مرد : ( ایتسوکی، خودتی و یوشیرو و....
و بعد با نگاهی پرسشی به سمت کامیل نگاه کرد و منتطر بود بگن اون کیه
یوشیرو خودشو صاف کرد و پوزخندی جواب داد
یوشیرو : ( هه نگران نباش اونم همینطوری یکیه دیگه من آوردمش)
دل کامیل شکست منتظر بود بگه اون زن منه یا حداقل درست معرفیش کنه اما به روی خودش نیاورد
مرد ادامه داد : ( خب اسمتون؟)
تا یوشیرو اومد دهن باز کنه کامیل پیشدستی کرد و خودشو جلو کشید
+ هانمیا... کامیل هانمیا




بچه ها شرمنده دیر دیر پارت میدم 🎀
یکم کار پیش اومده برام
دیدگاه ها (۱۱)

یوشیرو حتی بهتر از کامیل کازوتورا رو میشناختچون کامیل همیشه ...

شروع 🎀کفش ها و دستکش هارو پوشید و احساس احمق بودن کرد لباس ب...

پارت سوم یوشیرو : دوهفته دیگه؟ اما قربان شما که گفتید یه ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط