ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
ایا همیشه تنفر باقی میماند؟
✨پارت۳✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
&(تهیونگ): با خندهای که بیشتر شبیه به یک آرامبخش برای جوِ سنگینِ آنجاست، دستش را روی شانه جونگکوک میگذارد. «جونگکوک، داری دخترِ مهمان رو میترسونی! بیا… بهتره بریم داخل. جلسه اصلیِ پدرها تازه شروع شده.»
(جونگکوک): با یک حرکت سریع و عصبی، شانه تهیونگ را کنار میزند. چشمانش هنوز روی صورت تو (آت) قفل است. او انگار میخواهد چیزی بگوید، شاید یک هشدار، اما فقط سکوت میکند. نگاهش ناگهان تغییر میکند؛ از سردیِ خشک به یک حالتِ پیچیدهیِ “کنجکاویِ سیاه”. «برو تهیونگ. من خودم میام.»
(آت): حس عجیبی داری. انگار آن نگاهِ سردش، لایههای زیرین پوستت را میسوزاند. میخواهی چیزی بگویی که غرورت را حفظ کنی. «من از کسی نمیترسم. چه برسه به تو…»
(پدر جونگکوک): صدای خشک و بمِ او ناگهان از پشت سرتان میپیچد. انگار هوا سردتر میشود. او به تنهایی در حال نزدیک شدن است، بدون هیچ محافظی، چون خودش بزرگترین خطر است. «آت… اسمِ قشنگیه. شنیدم دخترِ وفاداری هستی، درست مثل پدرت.»
- (پدر آت): او هم سر میرسد، با لبخندی که کمی عصبی به نظر میرسد. به محض دیدنِ پدر جونگکوک، احترامِ اغراقآمیزی نشان میدهد. «قربان! بله، دخترم هنوز بیتجربهست. امیدوارم بیاحترامی نکرده باشه.»
(آت): وقتی پدرت را میبینی که چطور در برابر پدرِ جونگکوک تعظیم میکند، دلت میشکند. غرورت خدشهدار میشود. تو نمیفهمی چرا پدرت باید از این مردِ سنگدل بترسد. میخواهی دهان باز کنی و چیزی بگویی، اما نگاهِ سنگینِ جونگکوک تو را متوقف میکند.
(جونگکوک): جونگکوک با دیدن این صحنه، پوزخندی تلخ میزند. او به خوبی میداند پدرش در حال تحقیرِ پدرِ توست. به سمت تو میآید و بدون اینکه پدرها متوجه شوند، خیلی آرام، طوری که فقط خودت بشنوی، زمزمه میکند:
«اینجا دنیایِ متفاوتیه، کوچولو. اگه نمیخوای مثل پدرت بشی، یاد بگیر که وقتی بزرگترها حرف میزنن، فقط گوش بدی. اینجا هیچکس به لجبازیِ تو نیاز نداره.»
(پدر جونگکوک): به تو خیره میشود. چشمانش هیچ حسِ انسانیای ندارند. او از جیبش یک سکه طلا در میآورد و آن را در هوا میچرخاند. «جونگکوک، بهتره دختر رو ببری داخل. وقتِ درس دادن بهش رسیده.»
✨پایان پارت ۳✨
✨پارت۳✨
_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒________________
&(تهیونگ): با خندهای که بیشتر شبیه به یک آرامبخش برای جوِ سنگینِ آنجاست، دستش را روی شانه جونگکوک میگذارد. «جونگکوک، داری دخترِ مهمان رو میترسونی! بیا… بهتره بریم داخل. جلسه اصلیِ پدرها تازه شروع شده.»
(جونگکوک): با یک حرکت سریع و عصبی، شانه تهیونگ را کنار میزند. چشمانش هنوز روی صورت تو (آت) قفل است. او انگار میخواهد چیزی بگوید، شاید یک هشدار، اما فقط سکوت میکند. نگاهش ناگهان تغییر میکند؛ از سردیِ خشک به یک حالتِ پیچیدهیِ “کنجکاویِ سیاه”. «برو تهیونگ. من خودم میام.»
(آت): حس عجیبی داری. انگار آن نگاهِ سردش، لایههای زیرین پوستت را میسوزاند. میخواهی چیزی بگویی که غرورت را حفظ کنی. «من از کسی نمیترسم. چه برسه به تو…»
(پدر جونگکوک): صدای خشک و بمِ او ناگهان از پشت سرتان میپیچد. انگار هوا سردتر میشود. او به تنهایی در حال نزدیک شدن است، بدون هیچ محافظی، چون خودش بزرگترین خطر است. «آت… اسمِ قشنگیه. شنیدم دخترِ وفاداری هستی، درست مثل پدرت.»
- (پدر آت): او هم سر میرسد، با لبخندی که کمی عصبی به نظر میرسد. به محض دیدنِ پدر جونگکوک، احترامِ اغراقآمیزی نشان میدهد. «قربان! بله، دخترم هنوز بیتجربهست. امیدوارم بیاحترامی نکرده باشه.»
(آت): وقتی پدرت را میبینی که چطور در برابر پدرِ جونگکوک تعظیم میکند، دلت میشکند. غرورت خدشهدار میشود. تو نمیفهمی چرا پدرت باید از این مردِ سنگدل بترسد. میخواهی دهان باز کنی و چیزی بگویی، اما نگاهِ سنگینِ جونگکوک تو را متوقف میکند.
(جونگکوک): جونگکوک با دیدن این صحنه، پوزخندی تلخ میزند. او به خوبی میداند پدرش در حال تحقیرِ پدرِ توست. به سمت تو میآید و بدون اینکه پدرها متوجه شوند، خیلی آرام، طوری که فقط خودت بشنوی، زمزمه میکند:
«اینجا دنیایِ متفاوتیه، کوچولو. اگه نمیخوای مثل پدرت بشی، یاد بگیر که وقتی بزرگترها حرف میزنن، فقط گوش بدی. اینجا هیچکس به لجبازیِ تو نیاز نداره.»
(پدر جونگکوک): به تو خیره میشود. چشمانش هیچ حسِ انسانیای ندارند. او از جیبش یک سکه طلا در میآورد و آن را در هوا میچرخاند. «جونگکوک، بهتره دختر رو ببری داخل. وقتِ درس دادن بهش رسیده.»
✨پایان پارت ۳✨
- ۱۵۵
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط