عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت

عاقلی بودم که عشق آمد امانم را گرفت
بندبند جسم وجان واستخوانم را گرفت
لال گشتم تا که عشق امد به ایوان دلم
در ازای این محبت او زبانم را گرفت
با اشاره من بدوگفتم که خوشحالم ولی
او بحالم گریه کرد, شوق نهانم را گرفت
کور و کر بودم نفهمیدم که عقلم را ربود
باجنون امدسراغم وای, ایمانم را گرفت
من شدم کافرپرستش کردم اورا تا خدا
اوخدایم گشت و از من آسمانم راگرفت
برزبان راندم بگویم حرف دل را با کسی
او ز من غارت نمود شرح بیانم را گرفت
خواستم با او بگویم راز این قلب حزین
هجرآمد مهلت و وقت و زمانم را گرفت......
دیدگاه ها (۲)

ًای ماه ترین دلخوشی روی زمینمبگذار که چشمان تو  را  سیر ببین...

چشم دریایی تو شبتاب هر شعر و غزل من فدای چشم زیبای تو بودم ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط