#مافیای_من پارت دوازدهم ویو ا/ت: حالا باید چیکار کنم بزار

#مافیای_من پارت دوازدهم ویو ا/ت: حالا باید چیکار کنم بزارم بیاد یا نه ا/ت: باشه بیا اما بهشون میگم فردا شب شروع کنیم الان وقت نداریم چیزی رو بهت توضیح بدم و اماده شیم میرا: باشه ممنون که گذاشتی بیام ا/ت: حالا بگو چجوری راجب هوسوک فهمیدی میرا: ... خب فلش بک به صبح: ویو میرا: خیلی عادی نشسته بودم توی خونه و داشتم فیلم نگاه میکردم حوصلم سر رفته بود فقط امیدوار بودم که یک نفر بهم زنگ بزنه و یک خبر خوب بده یا اینکه بگه بریم بیرون تو همین فکرا بودم که صدای گوشیم در اومد لینا بود لینا: چه عجب یکبار زود جواب منو. دادی خانوم میرا:(میخنده) حالا چیکارم داشتی عجیبه تو به من زنگ زدی لینا: امشب قراره با بچه ها بریم بار توهم میای؟ میرا: اره چرا نیام(داره از خوشحالی میمیره) لینا: ما ساعت 8 میخوایم بریم اماده باشی ها میام دنبالت میرا: لازم نیست خودم ماشین دارم میام، شاید هم با هوسوک بیام لینا: اوکیه، به خواهرتم بگو اگه خواست بیاد میرا: ا/ت امشب معموریتش شروع میشه نمیتونه بیاد لینا: اوک میرا: باشه پس اماده میشم لینا: ساعت 8 میبینمت و گوشو قطع کردم ساعت 3 بود تا ساعت 8 وقت زیاده پس تصمیم گرفتم ادامه فیلمم رو نگاه کنم... وقتی فیلمم تموم شد رفتم که کم کم اماده شم همینطور که داشتم اماده میشدم خواستم زنگ بزنم به هوسوک تا ازش بپرسم میاد یا نه اما جوابمو نمیداد چندبار زنگ زدم اما جوابم رو نداد بعد از 5 باز تماس گرفتم بی خیال شدم گفتم خودش بهم زنگ میزنه اما خب تا وقتی کامل اماده شده بودم هیچ خبری ازش نشد تا اینکه مامانش بهم زنگ زد (مامان هوسوک=✓) میرا: الو؟ ✓: سلام دخترم خوبی؟ میرا: مرسی ممنون شما خوبین؟ ✓: نه دخترم خوب نیستم، هوسوک از دیشب جواب تلفنم رو نمیده میرا: یعنی چی... جواب... باشه خودم میرم خونش به شماهم خبر میدم نگران نباشین (وقتی که گفت جوابمو نمیده یاد اون مرده توی بار افتادم نکنه... باید مطمعن شم خیلی نگرانش بودم اما فقط امیدوارم حالش خوب باشه سریع بدون هیچ معتلیی رفتم و سوار ماشینم شدم و به سمت خونه ی هوسوک راه افتادم بعد سه ساعت راه بلاخره رسیدم از ماشین پیاده شدم اما دیدم اونجا خیلی شلوغه ماشین پلیس... انبلانس؟؟ اینا اینجا چیکار میکنن؟ وقتی رفتم نزدیک تر دیدم که دارن یک نفر که روی تخت هستش رو از خونه میارن بیرون روش با پارچه سفید پوشیده شده بود اما پارچه قرمز شده بود پر از خون وقتی دیدم اون رو دارن از توی خونه ی هوسوک و جونگهیون میارن بیرون برق از سرم پرید خاستم نزدیک شم اشک از چضمام میریخت اما چند نفر مانعم شدن و نزاشتن برم داخل تا وقتی که دستش از روی تخت افتاد... اون موقع بود که دیگه پاهام رو حس نمیکردم افتادم زمین... اون... اون دستبند... همونیه که... من بهش داده بودم... بهم قول داده بود تا زمان مرگش اون رو از دستش درنیاره... اما عمرش خیلی کوتاه تر از اونی بود که فکر میکردم.)


پایان پارت 12
دیدگاه ها (۰)

مافیای_من پارت یازدهموقتی چشمامو باز کردم داخل بیمارستان بود...

مافیای_منپارت دهمویو ا/ت:با چیزی که دیدم افتادم زمین و اشک ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط