...

فوریه سال 1940: دختر با عجله سمت کشو رفت
سریع زیر و روش کرد و جعبه ی مخملی قهوه ای رنگ رو پیدا کرد و دراورد
همونجا جلوی کشو، نشست روی سرامیک و جعبه رو باز کرد
ترسیده و ناراحت بود
بغض داشت و دلش می‌خواست گریه کنه
پشت دست نرمش رو به روی چشم هاش کشید و سعی کرد جلوی تار شدن دیدش به دلیل اشک هاش رو بگیره
قطره هاش شور از چشم هاش پایین میرفت و روی جنس مخمل جعبه میوفتاد
آخرین نامه رو پیدا کرد و مهر و موم طلایی و مشکیش رو باز کرد
کاغذ کاهی داخلش رو دراورد و به دست خط قشنگ روی کاغذ که با جوهر مشکی به نمایش در اومده بود نگاه کرد
مردمک چشم های عسلیش دنبال خط به خط نوشته ها میرفت
این آخرین نامه ی مونده از نامزد سربازش بود.. که حالا توی جنگ جهانی دوم از دستش داده بود...
هنوز نمیتونست باور کنه..
چجوری قرار بود با یه بچه ی ۷ ماهه توی شکمش دووم بیاره..؟
یعنی بچه شون قرار بود بابا نداشته باشه؟
فقط ده دقیقه بود که خبرش رو از خانم های محله شنیده بود ولی اندازه ده بیست سال غم و غصه تو دلش جا پیدا کرده بود...
کم مونده بود خون گریه کنه...
دستش رو روی شکم برآمده ش گزاشت
تصمیم گرفت حتی شده جونش رو بده و از یادگاری همسرش مراقبت کنه!..
دیدگاه ها (۱۲)

...

...

...

...

𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::part²⁸:روی زمین دراز کشیده بود..!بدنش سردو ل...

(تو تا ابد متعلق به منی)Part 4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط