لحظه ای گفتم بمان ، اما زمان بی رحم بود .
لحظه ای گفتم بمان ، اما زمان بی رحم بود .
فال حافظ ، چای وقهوه ، استکان بی رحم بود .
"ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود"
کاروان رفت و همیشه ساربان بی رحم بود !
عصر یک پاییز برگی شد جدا از شاخه اش ،
می برد آن برگ را آبی روان ، بی رحم بود !
با زمان درگیرم و این اتفاقی خوب نیست ،
هر زمانی فکر می کردم به آن...بی رحم بود !
باید از ساعت بخواهم اندکی فرصت دهد ،
لحظه ای گفتم بمان ، اما زمان بی رحم بود !
فال حافظ ، چای وقهوه ، استکان بی رحم بود .
"ساربان آهسته ران کآرام جانم می رود"
کاروان رفت و همیشه ساربان بی رحم بود !
عصر یک پاییز برگی شد جدا از شاخه اش ،
می برد آن برگ را آبی روان ، بی رحم بود !
با زمان درگیرم و این اتفاقی خوب نیست ،
هر زمانی فکر می کردم به آن...بی رحم بود !
باید از ساعت بخواهم اندکی فرصت دهد ،
لحظه ای گفتم بمان ، اما زمان بی رحم بود !
- ۱.۳k
- ۳۱ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط