رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۳۲۳
درآخر بیطاقت بلند شدم و بعد از برداشتن یه
دستمال کاغذي همونطور که لبمو تمیز میکردم با
قدمهاي تند به سمت پلهها رفتم.
با اخمهاي درهم از پلهها بالا اومدم و وارد اتاق
شدم.
دستمالو با حرص توي سطل آشغال پرت کردم و
مشغول باز کردن دکمههاي لباسم شدم.
لباس و شلوارمو از تنم کندم و لباس خواب ابریشمی
صورتی بلندمو پوشیدم و کمربندشو بستم.
خودمو روي تخت انداختم و دستمو زیر بالشت بردم.
زنهی عوضی معلوم نیست تا کی میخواد اینجا
پلاس باشه!
حرص بند بند وجودمو پر کرده بود.
چیزي نگذشت که در باز شد.
سریع چشمهامو بستم و خودمو به خواب زدم.
صداي نیما بلند شد.
-مطهره؟
جوابشو ندادم.
در بسته شد و چند ثانیه بعد تخت بالا و پایین شد.
از پشت دستشو دورم انداخت و موهامو پشت
گوشم برد.
-میدونم خواب نیستی.
بازم چیزي نگفتم.
گونمو بوسید.
-قسم میخورم که نمیدونستم قراره اونم بیاد،
قرارمون این بود که فقط رادمانو بفرسته.
کمی تکون خوردم.
-ولم کن خوابم میاد.
بیشتر بهم چسبید که دندونهامو روي هم فشار
دادم.
-زود دکش میکنم بره، پس حرص نخور.
اینبار با حرص چرخیدم و به عقب پرتش کردم که
روي تخت افتاد.
-عوضی طلاق گرفته که میخواست لبتو ببوسه؟
بازومو کشید و روي خودش پرتم کرد.
-اون دید که تو هم هستی، فقط میخواست تو رو
حرص بده.
دندونهامو روي هم فشار دادم.
-بهش بگو به نفعشه که دیگه نخواد منو حرص بده
چون یهو میبینه با یه گلوله جوابشو میدم.
ابروهاش بالا پریدند.
-دوباره خشن شدي عشقم!
نفس پر حرصی کشیدم و خواستم از روش بلند بشم
اما فشاري به کمرم وارد کرد که روش پرت شدم و
دستم کنار سرش قرار گرفت.
کوتاه به لبم بعد به چشمهام نگاه کرد.
-میخواي حرص بخوره؟
-خیلی.
لبخند مرموز همیشگیشو زد.
-پس صداي نالهت بپیچه.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: چی؟!
چرخوندم و جاي خودشو باهام عوض کرد.
همون طور که با یه دست بند لباسو باز میکرد
گفت: صداي نالههات اونقدر بلند باشه که بره توي
اتاقش.
با تردید گفتم: اما رادمان...
-اتاقش جداست، آخرین اتاقه، تازشم اون همیشه این وقت خواب میره.
کم کم لبخند بدجنسی روي لبم نشست.
طبق عادت همیشگیش سه دکمهی بالاییش باز
بودند واسه همین بقیشو هم باز کردم.
لباسمو از هم باز کرد و دستشو روي شکمم
گذاشت.
سرشو تو گودي گردنم فرو کرد و مشغول بوسیدنش
شد که چشمهام بسته شدند و موهاشو تو مشتم
گرفتم.
زبونشو روي شاهرگم کشید و نزدیک گوشم گفت:
فرداشب...
لالهی گوشمو توي دهنش برد.
-کاوه یه مهمونی...
زبونشو روي لبم کشید.
-گرفته.
اخمهام درهم رفت و به عقب بردمش.
با ضربان قلب بالا گفتم: تو که نمیخواي بري؟
نگاه تب داري به قفسهی سینهم انداخت.
دیدگاه ها (۱)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۴نگاه تب داري به قفسهی سینهم انداخ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۵لعنت بهش!با بدبختی وارد یکی از ات...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۲تعجب کردم.نیما: تفنگ خودت کجاست؟ب...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۲۱تفنگو بالا بردم و سه بار شلیک کرد...

برادر ناتنی بد 🎀p²⁰_زود بگو قضیه خودت و جیمین رو +چرا باید ب...

Part: 31The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)گ...

وقتی با دخترعموش میره بیرون و تو حسادت میکنی.ریز خندید و سرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط