وقتی پسر عموته و.....

وقتی پسر عموته و.....

پارت ۴

ویو ات
که یهو جر خوردم از خنده

تهیونگ: چرا میخندی؟ ( گیج و کیوت)

ات: ..خ..خ.. خیلی کیوتی( خنده فراوان🤣)

تهیونگ: ایششش تو بابات بهت سیلی زد الان باید ناراحت باشی و گریه کنی نه اینکه مثلع روانیا بخندی( حرصی)

ات: واییی من حتا وقت ندارم ناراحت باشم تو چی میگی برا خودت ( خنده)

تهیونگ: واقعا که احمقی

ات: خب حالا حرص نخور یه وقت پوستت چروک نشه 🤣

تهیونگ واقعا داشت از دسته ات حرص میخورد پس میخواست کاری کنه که ات هم حرصش دربیاد

تهیونگ: خیلی ناراحتم ات

ات: چ..چی؟ ناراحت؟ برای چی؟

تهیونگ: آخه شنیدم گاو ها فقط ۱۵ سال عمر میکنن ، فکر کن فقط ۱۵سال میتونم ببینمت

ات: ای پسره ی......هوفففف ( حرصی)

تهیونگم خندش دراومد و بلند بلند قهقهه میزد ات ناخداگاه یه لبخند پررنگ زد و محو تهیونگ شد اما سریع خودشو جمع کرد

ات: بلند شو بریم

تهیونگ: کجا؟

ات: سوال نپرس بلند شو

تهیونگ: الان داری بهم دستور میدی؟

ات: اصلاً بلند نشو به من چه همینجا بمون میرم خونه

ات داشت میرفت که با صدای تهیونگ متوقف شد و یه پوزخند زد

تهیونگ: صبر کن.. باهم بریم... ولی من ماشینم اینجا نیس

ات: دنبالم بیا

ات انگار نه انگار که تصادف کرده از بیمارستان خارج شد

ات: بلدی موتور سواری کنی ؟

تهیونگ: خب معلومه که نه

ات: میدونستم

ات سوار موتورش شد

ات: هومم چرا منتظری بشین دیگه

تهیونگ: ت..تو موتور سواری بلدی ؟

ات: یااا وقتی اینجوری حرف میزنی حس میکنم همین الان یاد گرفتم.. اصلا تو میدونی چند ساله که موتور سواری میکنم؟ چندتا جایزه گرفتم؟؟

تهیونگ: چی؟ جایزه؟

ات صدتا فحش به خودش داد که خودشو لو داده

ات: امم خب توی این چند سالی که موتور سواری میکردم تو مسابقه های زیادی شرکت کردم و برنده شدم... ولی لطفاً به خانوادم چیزی نگو اونا حتا نمیدونن که من موتور سواری میکنم چه برسه به اینکه کلی مسابقه شرکت کردم

تهیونگ: اووووووو...این ۴ سالی که نبودم حسابی ترکوندی

ات: هه..به من میگن ات ( پوزخند)
ات: زود باش سوار شو

تهیونگ سوار موتور شد و ات طبقه عادت همیشگش خیلی سرعتش زیاد بود و وقتی یهو سرعتشو زیاد کرد تهیونگ یه لحظه ترسید و محکم اتو بغل کرد

تهیونگ: آروم برو گاو

ات خیلی لجباز بود و سرعتشو زیاد کرد ، انقدر سرعتش زیاد بود که یه راه ۱ ساعته رو توی یه دقیقه اومد

تهیونگ: واییی سرم گیج میره..بدنم درد میکنه...واییی خوشحالم که زندم

ات: خب حالا لوس نشو...بیا رسیدیم برو عمارت

تهیونگ: ولی تو چی ؟

ات: خب معلومه منم میرم عمارت خودمون

تهیونگ: این موقع شب ؟

ات: مگه ساعت چنده؟

ات یه نگاه به گوشیش انداخت که خشکش زد ساعت ۲ شب بود نمیدونست چیکار کنه که زن عموش ( مادر تهیونگ) اومد

زن عموی ات: اوووو سلاممم اتی... سلام پسرم

ات و تهیونگ: سلام

زن عموی ات: رفته بودید خوشبگذرونید ( خنده)

ات خواست بگه نه ولی تهیونگ جلوشو گرفت

تهیونگ: بله

زن عموی ات: ات..میشه امشب پیشه ما باشی؟

ات: خیلی دلم میخواد زن عمو ولی باید برگردم عمارت

زن عموی ات: نگران نباش..به خانوادت زنگ میزنم که نگرانت نباشن

ات: خب........ باشه

زن عموی ات: خوشحالم قبول کردی..بیاید تو

ات: زن عمو

زن عموی ات: بله؟

ات: من کجا بخوابم؟

با چیزی که زن عموش گفت ات از تعجب و شک حتا نمیتونست حرف بزنه


ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۱۲)

وقتی پسر عموته و....پارت ۵زن عموی ات: خب معلومه پیشه تهیونگ ...

موافق باشی 😂👍

وقتی پسر عموته و.....پارت۳که یهو ات از روی مبل بلند شد ، انق...

🙃)))))))

پارت ۷ات: چیزی شده؟( کیوت)تهیونگ: امممم..خب...امشب یه مهمونی...

پارت 2ویو تهیونگبلخره رسیدم خونه آقای لی و بلخره قراره ات ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط