قسمت چهارم ۴

قسمت چهارم ۴
هر کدوممون یکی از وسیله هارو از روی میز برداشتیم تا یه کمکی بهش کرده باشیم حتی باباهم سبد نون رو برداشت و آورد توی آشپزخونه...

کلی ازمون تشکر کرد...

هممون آماده شدیم...

مامان گفت:توی بیکار دیگه چرا حاضر میشی؟؟؟

-میخوام روزنامه بخرم...

مامان-محمددد من امروز با تو میام ها حوصله رانندگی ندارم...
-باشه عزیزم سوار شو...

گلرو هم سوار ماشین آریو شد...
آریو-بیا تورو هم ببرم...
-نه خودم میرم میخوام یکم راه برم...
-باشه هر طور راحتی...امیدوارم یه کار خوب پیدا کنی...
-مرسییی
دونه دونه از حیاط خارج شدن...

منم از پیاده رو گز کردم و رفتم...

روزنامه ای خریدم و رفتم تو پارک نشستم،دونه دونه زنگ زدم بهشون...
بازم مثل دیروز هیچی به هیچی اههه...
شماره آخری رو گرفتم...
اینم از امروز...هیچیییییی
ای بابا...
نگاهی به ساعتم انداختم ساعت9:30 بود...
روزنامه رو همونجا گذاشتم و پاشدم...
داشتم میرفتم که روی دیوار یه کاغذی رو دیدم...
"به یک خانم آشنا به کرل و فتوشاپ نیازمندیم...
ترجیحا مجرد...
"0912*******
سریععع زنگ زدم...
یه آقایی جواب داد.
-بله؟؟
-سلام آقا برای آگهی استخدامتون مزاحم شدم...
-سابقه دارید؟؟
-بله
-آشنا به اون نرم افزار ها هستید؟؟
-بله آقا اگه نبودم زنگ نمیزدم.
-تشریف بیارید به این آدرسی که میگم.
سریع آدرسو یادداشت کردم...
زیاد دور نبود...سریع دربست گرفتم و رفتم...
یه مغازه بود نه زیاد بزرگ نه زیاد کوچیک...
وارد شدم...
-سلام
-بفرمایید
-برای آگهی استخدام زنگ زدم مزاحمتون شدم...
-بله بفرمایید...
نگاهی به انگشتم کرد فهمیدم و گفتم:مجردم آقا...
-بسیار عالی...
خب خانوم همینجا بنشینید تا آقای نادری بیان...تا بیان این برگه رو پر کنید...
سری تکون دادم...
حدودا یه ربع بعد یکی از درا باز شد و یه مرد تقریبا 33،34 ساله همراه با دختر جوونی اومدن بیرون...
-ایشون جناب نادری هستن...
به پاش بلند شدم و گفتم:خوشوقتم...
نشست و نگاهی به برگه روبروش انداخت،تو همین فاصله منم صورتشو آنالیز کردم...
قیافه ی خوبی داشت میشد بعش گفت،جذابه،ترشی نمیخورد یه چیزی میشد...
سرشو بلند کرد و لبخندی تحویلم داد...
-خب خانوم با این حساب شرایطتتون عالیه...دلیلی برای استخدام نکردنتون نمیبینم...
خوشحال شدم از این موضوع و گفتم:چه قدر عالی...
فقط بحث حقوق...
-آخ بله داشت یادم میرفت...اوتقدر محو زیبایی چهرتون شدم که بقیه چیزا یادم رفت...
زیاد خوشم نیومد از این تعریفش اخم کردم...
-حقوق شما ماهی ****** تومن هستش...
چی میگفت این مردک...خیلی زیاد بود...حتی شغل قبلمم که توی یه شرکت بود کمتر از این حقوق میداد...اعتراضی نکردم و گفتم:ممنون عالیه...
-فقط خانوم باید بگم که اینجا همکارا با هم راحتن اسم همو صدا میکنن...بعد از اون هم نوع لباس پوشیدن شما برای ما مهمه،مطابق مد و امروزی لباس بپوشید...این پشت هم یه اتاق هست برای استراحتتون...متوجه که هستید؟؟؟
باید حدس میزدم،اینا کارمند نمیخواستن فقط یه وسیله میخواستن...
بلند شدم و گفتم:ممنون من نیاز به کار شما ندارم...
-کجااا خانوم زیبا...
خیلی خودمو کنترل کردم که فکشو پایین نیارم...
-ببینید آقای نادری ی....
پرید میون کلامم و گفت:کامیار هستم
-حالا هرچی،یه خواهش دارم...
-جانم بفرمایید...
-لطفا اون دهن کثیفتو ببند...فک کردی من کی ام ها؟؟؟یه خیابونی؟؟
-نه...اینجوری نگید...
-خفه شو مرتیکه...با خودت چی فکر کردی یکم حقوق بیشتر بدی میتونی منو خام کنی... آخه بدبخت این پولا پول تو جیبیه منه...
اومد سمتم دستشو گذاشت روی بازوم وگفت:خواهشا آروم باش...
دیگه طاقت نیاوردم و با تمام قوا زدم توی گوشش و گفتم:دست نجستو به بدن من نزن...
تموم افرادی که اونجا بودن داشتن نگامون میکردن...به سرعت از اونجا خارج شدم...
فک نمیکردم حرمت یه دختر اینقدر پایین باشه که بخوان براش اینجوری تعیین تکلیف کنن...
دلم به خاطر دختری که میخواست اونجا کار کنه سوخت...
جامعه چه قدر خراب شده که مردم بی شرمانه پیشنهاداشونو بیان میکنن...
با اعصاب داغون سوار تاکسی شدم و خودم رو رسوندم خونه...
ربابه خانوم داشت خونه رو جارو میزد تا منو دید دست از کاراش کشید...
-سلام خانوم
-سلام ربابه جان کارتو بکن...
سرم داشت میترکید از درد...به خاطر اینکه حواسمو پرت کنم تصمیم گرفتم یکم کمک این زن بیچاره بکنم...
بنابراین رفتم بالا و لباس هامو عوض کردم...خونه تمیز تمیز شده بود...
دیدگاه ها (۸)

5-ربابه خانوم چیکار داری من برات انجام بدم؟؟؟چنگی به گونش زد...

6-بله میدونم...مامان همیشه میگه بین بچه ها و پدرشون باید یه ...

قسمت سوم ۳رو به گلرو گفتم:یا تو گلرو چه قدر دوست داشتی معما...

قسمت دوم ۲آروم بهش گفتم:گلرو اینا کی پیداشون شد؟؟؟-کارای مام...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

part 1ویو آناستازیااز خواب پا شدم و رفتم که کارای شخصیم رو ا...

چند پارتی کوک╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 1«ویو ا.ت»صبح با صدای زنگ گوشیم از خوا...

Pat:1اسم : عاشق چشماش شدم ا.ت . صبح که از خواب بیدار شدم دید...

P⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط