#چرا_ولم_نمیکنی.
#چرا_ولم_نمیکنی.
#part7
هیونجین سه روز هیچ پاسخی نداد.
نه پیام را حذف کرد.
نه جواب داد.
فقط گذاشت بماند—مثل زخمی که هنوز تصمیم نگرفته پانسمان شود یا خونریزی کند.
اما روز سوم…
پیامی جدید آمد.
> «فقط ده دقیقه. هرجا تو بگی.»
ده دقیقه.
انگار آدمها همیشه زمانی را برای جبران میخواهند که ارزش هیچچیز را نمیدانند.
هیونجین فقط یک جمله نوشت:
> «کافهٔ بلو. ساعت ۸.»
حتی خودش هم نمیدانست چرا.
کنجکاوی؟
خشم؟
نیاز قدیمی و سمج؟
یا شاید چیزی بین همهٔ اینها.
---
### کافهٔ بلو — ساعت ۸
وقتی وارد شد، اولین چیزی که دید… نگاههای کنجکاو مردم بود.
خب معلوم بود—هیونجین همیشه انگار از آگهی مجله بیرون آمده باشد.
اما خودش به این چیزها عادت داشت. توجه برایش نه امتیاز بود نه تهدید. فقط *وجود* داشت.
مینسو پشت میز گوشه نشسته بود.
آرام. عصبی. و کمی شکستهتر از قبل.
وقتی هیونجین نزدیک شد، مینسو فوراً بلند شد.
لبخندی لرزان، صدایی که سعی داشت محکم باشد:
«هیونجین… ممنون که اومدی.»
هیونجین بدون واکنش نشست. چهرهاش سنگی و بیحس.
«برو سر اصل مطلب.»
مینسو نفسش را بیرون داد.
«حق داری ازم متنفر باشی. من… اون موقع تحت فشار بودم. حماقت کردم. میخواستم… نمیدونم، شاید خندیدن بقیه رو داشته باشم. شاید فکر کردم حرف زدن ازت… باعث میشه—»
«باعث میشد تو مهمتر دیده بشی.»
هیونجین برید وسط. شمشیری، بدون لرزش.
مینسو پلک زد.
«…آره.»
هیونجین انگشتانش را روی میز گذاشت.
حرکت آرام، اما دقیق.
کنترلی که ظاهر خونسردش را حفظ میکرد.
«چرا الان اومدی؟ سه سال دیر نیست؟»
مینسو مکث کرد.
«چون… دیدمت. چند روز پیش. توی شرکت. فقط از دور. نمیدونم فهمیدی یا نه.»
هیونجین هیچ تغییری در صورتش نداد.
«نفهمیدم.»
دروغ بود.
فهمیده بود.
اما اجازه نمیداد حقیقت، قدرت شود.
مینسو ادامه داد:
«فهمیدم هنوز یه چیزی ازت توی من گیر کرده. یه حس گناه. یه… بدهی. نمیخوام تو فکر کنی ارزش نداشتی.»
هیونجین خندید.
خندهای کوتاه، سرد، دقیقاً از همان نوعی که سه سال پیش او را جا گذاشته بود.
«مشکل همین بود، مینسو. ارزش من برای تو به توجهِ بقیه بستگی داشت.»
«نه… نه، اینطور نبود. من—»
«بود.»
مینسو ساکت شد.
چند ثانیه طولانی کش آمد.
بخار لیوان قهوه بینشان بالا میرفت، اما هیچکدام به آن دست نزدند.
بعد از مدتی، مینسو آرام گفت:
«میدونم آسیب زدم. ولی اون موقع… بفهم منم آدمم. اشتباه کردم. میخوام جبران کنم.»
#part7
هیونجین سه روز هیچ پاسخی نداد.
نه پیام را حذف کرد.
نه جواب داد.
فقط گذاشت بماند—مثل زخمی که هنوز تصمیم نگرفته پانسمان شود یا خونریزی کند.
اما روز سوم…
پیامی جدید آمد.
> «فقط ده دقیقه. هرجا تو بگی.»
ده دقیقه.
انگار آدمها همیشه زمانی را برای جبران میخواهند که ارزش هیچچیز را نمیدانند.
هیونجین فقط یک جمله نوشت:
> «کافهٔ بلو. ساعت ۸.»
حتی خودش هم نمیدانست چرا.
کنجکاوی؟
خشم؟
نیاز قدیمی و سمج؟
یا شاید چیزی بین همهٔ اینها.
---
### کافهٔ بلو — ساعت ۸
وقتی وارد شد، اولین چیزی که دید… نگاههای کنجکاو مردم بود.
خب معلوم بود—هیونجین همیشه انگار از آگهی مجله بیرون آمده باشد.
اما خودش به این چیزها عادت داشت. توجه برایش نه امتیاز بود نه تهدید. فقط *وجود* داشت.
مینسو پشت میز گوشه نشسته بود.
آرام. عصبی. و کمی شکستهتر از قبل.
وقتی هیونجین نزدیک شد، مینسو فوراً بلند شد.
لبخندی لرزان، صدایی که سعی داشت محکم باشد:
«هیونجین… ممنون که اومدی.»
هیونجین بدون واکنش نشست. چهرهاش سنگی و بیحس.
«برو سر اصل مطلب.»
مینسو نفسش را بیرون داد.
«حق داری ازم متنفر باشی. من… اون موقع تحت فشار بودم. حماقت کردم. میخواستم… نمیدونم، شاید خندیدن بقیه رو داشته باشم. شاید فکر کردم حرف زدن ازت… باعث میشه—»
«باعث میشد تو مهمتر دیده بشی.»
هیونجین برید وسط. شمشیری، بدون لرزش.
مینسو پلک زد.
«…آره.»
هیونجین انگشتانش را روی میز گذاشت.
حرکت آرام، اما دقیق.
کنترلی که ظاهر خونسردش را حفظ میکرد.
«چرا الان اومدی؟ سه سال دیر نیست؟»
مینسو مکث کرد.
«چون… دیدمت. چند روز پیش. توی شرکت. فقط از دور. نمیدونم فهمیدی یا نه.»
هیونجین هیچ تغییری در صورتش نداد.
«نفهمیدم.»
دروغ بود.
فهمیده بود.
اما اجازه نمیداد حقیقت، قدرت شود.
مینسو ادامه داد:
«فهمیدم هنوز یه چیزی ازت توی من گیر کرده. یه حس گناه. یه… بدهی. نمیخوام تو فکر کنی ارزش نداشتی.»
هیونجین خندید.
خندهای کوتاه، سرد، دقیقاً از همان نوعی که سه سال پیش او را جا گذاشته بود.
«مشکل همین بود، مینسو. ارزش من برای تو به توجهِ بقیه بستگی داشت.»
«نه… نه، اینطور نبود. من—»
«بود.»
مینسو ساکت شد.
چند ثانیه طولانی کش آمد.
بخار لیوان قهوه بینشان بالا میرفت، اما هیچکدام به آن دست نزدند.
بعد از مدتی، مینسو آرام گفت:
«میدونم آسیب زدم. ولی اون موقع… بفهم منم آدمم. اشتباه کردم. میخوام جبران کنم.»
- ۱۳۳
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط