آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا ه

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا هی خسته میشدم مینشستم
دیدم یک اقایی دنبالم میاد هرجا میشینم بالاسرم وامیسه
چندبارتکرارشد گفتم برادرکاری داری چیری میخوای .گفت....گفت من خیلی بی بضاعتم یعنی پول چندشیشه آب هم ندارم برا زائرا تهیه کنم...گفتم یااباعبدالله میتونم سایه بون افتاب زائرا باشم ...اگه مزاحم نیستم بزا سایه بونت باشم ..بوسیدمش گفتم بمیرم ظهرعاشورا نبودی سایه تن بی سرآقامون بشی.....
السَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّه
دیدگاه ها (۱۰)

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا هی خ...

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلادرراه نجف به کربلا هی خس...

آقایی میگفت داشتم پیاده میرفتم کربلا درراه نجف به کربلا هی خ...

.@خاطره ای ناب از یکی از زائران پیاده کربلا...@.آقایی میگفت ...

#پرسمان‌مهدوی ۴۸ 🟢در این زمانه که ظلم در عالم فراگیر شده آیا...

🟡 #آیه_تراپی | وقتی از کم خودت به کسی کمک کردی و ته حسابت رو...

#یا_مهدی_صاحب_الزمان#یا_اباصالح_المهدی_ادرکنی#فرج_تنها_راه_ن...

هیئت محمد رسول الله (ص)

.⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣴⣶⣤⣤⡆⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠈⢉⣽⡿⠋⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⢀⣤⠀...

.⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⣴⣶⣤⣤⡆⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠈⢉⣽⡿⠋⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⠀⢀⣤⠀...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط