پارت چند پارتی جونگکوک
پارت ۴ چند پارتی جونگکوک
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
چند هفتهای از مصاحبهی سرنوشتساز گذشته بود. دنیا هنوز داشت دربارهاش حرف میزد، ولی موج اول شوک و هیجان جای خود را به کنجکاوی آرامتری داده بود. آرمیها، با آن انرژی بیانتهایشان، بیشترشان آغوش باز کرده بودند و حتی طرفدارهای گروههای دیگر هم با دیدن صداقت جونگکوک، احترام بیشتری از خود نشان میدادند.
کمپانی، با دیدن واکنش مثبت و حمایت گسترده، تصمیم گرفت که بهترین راه، پذیرش و حتی جشن گرفتن این واقعیت باشد. قرار شد اولین حضور عمومی مشترکشان در یک مراسم خیریه باشد که از مدتها قبل برایش برنامهریزی شده بود. جایی که تمرکز اصلی روی هدف خیرخواهانه بود، اما همه میدانستند که حضور شما دو نفر، خودش یک خبر بزرگ خواهد بود.
شب مراسم
هوا خنک بود و آسمان پر از ستاره. سالن مجلل، مملو از چهرههای سرشناس، هنرمندان، و فعالان اجتماعی بود. تو لباسی ساده اما شیک پوشیده بودی؛ سفید، با پارچهای که زیر نور میدرخشید. جونگکوک کنار دستت بود، کت و شلوار مشکیاش برازنده، اما نگاهش بیش از همیشه آرام بود.
وقتی وارد سالن شدیم، یک موج کوتاه از همهمه و سر و صدا بلند شد. دوربینها شروع به کار کردند، اما این بار، نه با هیجانِ افشاگری، بلکه با کنجکاویِ همدلانه. چند نفر جلو آمدند و با لبخند به شما خوشآمد گفتند.
جونگکوک دستت را گرفت و به سمت میز مخصوصتان هدایت کرد. روی میز، یک روبان صورتی برای آگاهیرسانی دربارهی سرطان سینه قرار داشت.
“امشب مهمترین چیز، جمع کردن کمک برای این موسسهست،” جونگکوک آهسته گفت، درحالیکه چشمهایش به تو دوخته شده بود. “ولی اینکه اینجا کنار همیم… اینم خودش یه جور جشنه.”
تو لبخند زدی. “جشنِ شجاعت؟”
“جشنِ عشق،” اصلاح کرد و انگشتانش را در انگشتانت قفل کرد. “عشقی که دیگه لازم نیست پنهون بمونه.”
بین صحبت با دیگران، نگاههای دزدکیتان به هم، پر از پیامهای ناگفته بود: ‘من کنارت هستم’، ‘تو همه چیز منی’، ‘با هم از پسش برمیآییم’.
ناگهان، مجری مراسم، که از قبل با شما هماهنگ کرده بود، میکروفون را برداشت و به سمت شما اشاره کرد.
“و حالا، افتخار بزرگی داریم که میزبان دو هنرمند و چهرهی محبوب باشیم که امروز نه تنها برای یک هدف والا، بلکه برای نشان دادن قدرت عشق و صداقت در کنار ما هستند. لطفا با تشویقهای گرمتون، از آقای جونگکوک و همراهشون استقبال کنید!”
جمعیت دوباره شروع به تشویق کرد، این بار گرمتر و با انرژی بیشتر. وقتی روی سن رفتید، جونگکوک به جای اینکه خودش صحبت کند، میکروفون را به تو داد.
“امشب، من حرف نمیزنم،” گفت و لبخندی به تو زد. “چون کسی که شجاعت رو به من یاد داد، الان کنار منه.”
تو نفس عمیقی کشیدی. صدای میکروفون کمی خشدار بود، ولی صدایت قوی و واضح بود.
“سلام به همگی. ممنونم از دعوتتون، و ممنونم از حمایتتون. زندگی پر از چالشهاست، ولی گاهی وقتها، حقیقت و عشق، قویترین سلاح ما در برابر ترسها هستند. امروز اینجا کنار هم هستیم تا بگوییم که صداقت، زیباترین انتخاب است.”
وقتی پایین آمدید، جونگکوک در گوشت گفت: “تو عالی بودی.”
و تو جواب دادی: “ما عالی بودیم.”
پارت بعدی؟
خوشتون اومد ادامش بدم ؟
نظرتون توت فرنگیا🍓
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
چند هفتهای از مصاحبهی سرنوشتساز گذشته بود. دنیا هنوز داشت دربارهاش حرف میزد، ولی موج اول شوک و هیجان جای خود را به کنجکاوی آرامتری داده بود. آرمیها، با آن انرژی بیانتهایشان، بیشترشان آغوش باز کرده بودند و حتی طرفدارهای گروههای دیگر هم با دیدن صداقت جونگکوک، احترام بیشتری از خود نشان میدادند.
کمپانی، با دیدن واکنش مثبت و حمایت گسترده، تصمیم گرفت که بهترین راه، پذیرش و حتی جشن گرفتن این واقعیت باشد. قرار شد اولین حضور عمومی مشترکشان در یک مراسم خیریه باشد که از مدتها قبل برایش برنامهریزی شده بود. جایی که تمرکز اصلی روی هدف خیرخواهانه بود، اما همه میدانستند که حضور شما دو نفر، خودش یک خبر بزرگ خواهد بود.
شب مراسم
هوا خنک بود و آسمان پر از ستاره. سالن مجلل، مملو از چهرههای سرشناس، هنرمندان، و فعالان اجتماعی بود. تو لباسی ساده اما شیک پوشیده بودی؛ سفید، با پارچهای که زیر نور میدرخشید. جونگکوک کنار دستت بود، کت و شلوار مشکیاش برازنده، اما نگاهش بیش از همیشه آرام بود.
وقتی وارد سالن شدیم، یک موج کوتاه از همهمه و سر و صدا بلند شد. دوربینها شروع به کار کردند، اما این بار، نه با هیجانِ افشاگری، بلکه با کنجکاویِ همدلانه. چند نفر جلو آمدند و با لبخند به شما خوشآمد گفتند.
جونگکوک دستت را گرفت و به سمت میز مخصوصتان هدایت کرد. روی میز، یک روبان صورتی برای آگاهیرسانی دربارهی سرطان سینه قرار داشت.
“امشب مهمترین چیز، جمع کردن کمک برای این موسسهست،” جونگکوک آهسته گفت، درحالیکه چشمهایش به تو دوخته شده بود. “ولی اینکه اینجا کنار همیم… اینم خودش یه جور جشنه.”
تو لبخند زدی. “جشنِ شجاعت؟”
“جشنِ عشق،” اصلاح کرد و انگشتانش را در انگشتانت قفل کرد. “عشقی که دیگه لازم نیست پنهون بمونه.”
بین صحبت با دیگران، نگاههای دزدکیتان به هم، پر از پیامهای ناگفته بود: ‘من کنارت هستم’، ‘تو همه چیز منی’، ‘با هم از پسش برمیآییم’.
ناگهان، مجری مراسم، که از قبل با شما هماهنگ کرده بود، میکروفون را برداشت و به سمت شما اشاره کرد.
“و حالا، افتخار بزرگی داریم که میزبان دو هنرمند و چهرهی محبوب باشیم که امروز نه تنها برای یک هدف والا، بلکه برای نشان دادن قدرت عشق و صداقت در کنار ما هستند. لطفا با تشویقهای گرمتون، از آقای جونگکوک و همراهشون استقبال کنید!”
جمعیت دوباره شروع به تشویق کرد، این بار گرمتر و با انرژی بیشتر. وقتی روی سن رفتید، جونگکوک به جای اینکه خودش صحبت کند، میکروفون را به تو داد.
“امشب، من حرف نمیزنم،” گفت و لبخندی به تو زد. “چون کسی که شجاعت رو به من یاد داد، الان کنار منه.”
تو نفس عمیقی کشیدی. صدای میکروفون کمی خشدار بود، ولی صدایت قوی و واضح بود.
“سلام به همگی. ممنونم از دعوتتون، و ممنونم از حمایتتون. زندگی پر از چالشهاست، ولی گاهی وقتها، حقیقت و عشق، قویترین سلاح ما در برابر ترسها هستند. امروز اینجا کنار هم هستیم تا بگوییم که صداقت، زیباترین انتخاب است.”
وقتی پایین آمدید، جونگکوک در گوشت گفت: “تو عالی بودی.”
و تو جواب دادی: “ما عالی بودیم.”
پارت بعدی؟
خوشتون اومد ادامش بدم ؟
نظرتون توت فرنگیا🍓
- ۹۶۴
- ۳۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط