part

💴 part 8
فیک: عاشق بودن به اجبار

اون شب سکوت عجیبی تو عمارت پخش بود. چراغ‌های راهرو خاموش بودن، فقط نور کم‌رمقی از لامپ‌های دیواری می‌تابید.
ات روی تخت نشسته بود و به ساعت خیره شده بود. عقربه‌ها نزدیک دوازده شب بودن.

(ات: اگه بخوام برم یه کم هوا بخورم... کسی نمی‌فهمه، درسته؟)

پاشنه‌ی پاهاش رو روی فرش کشید، بلند شد و آروم سمت در رفت. دستش رو روی دستگیره گذاشت و با احتیاط فشار داد.
قفل باز شد. نفسش رو حبس کرد و آروم، درو باز کرد.

دو تا بادیگارد ته راهرو بودن، اما حواسشون به گوشی‌هاشون بود.
ات نفس عمیقی کشید و پاورچین‌پاورچین راه افتاد.

(ات: فقط یه کم... فقط تا اون پنجره‌ی بزرگ...)

موهاش روی صورتش افتاده بودن، نور مهتاب پوست سفیدش رو روشن‌تر نشون می‌داد.
به پنجره رسید. دستش رو گذاشت رو شیشه‌ی سرد و لبخند کمرنگی زد.

(ات: هوای آزاد... بالاخره...)

اما هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای خش‌خشی از پشت سر اومد.
چرخید. نفسش برید.

جونگکوک بود. تکیه داده بود به دیوار، دست به سینه، با اون نگاه سرد همیشگی.

(جونگکوک: خوش می‌گذره؟)

ات سریع سرش رو پایین انداخت.
(ات: م... من فقط... فقط می‌خواستم... یه کم هوا بخورم...)

جونگکوک آهی کشید، نزدیک‌تر شد.
(جونگکوک: این خونه قانون داره. وقتی می‌گم از اتاقت بیرون نمیای، یعنی نمیای.)

ات اشک تو چشماش جمع شد.
(ات: ببخشید... من... نمی‌خواستم...)

جونگکوک چند لحظه ساکت موند. نفسش سنگین بود، یه جوری که خودشم نمی‌دونست داره عصبی میشه یا نه.
دستش رو بالا آورد و به جای اینکه داد بزنه، فقط با صدای پایین گفت:
(جونگکوک: دیگه تکرار نکن.)

ات با ترس سرش رو تکون داد.
(ات: ب... باشه...)

جونگکوک یه لحظه بیشتر بهش خیره شد. اون چشمای ترسیده، پوست لطیفش زیر نور مهتاب... یه چیزی تو دلش تکون خورد. سریع نگاهش رو دزدید.

(جونگکوک: برو اتاقت.)

ات برگشت سمت راهرو، ولی وقتی از کنارش رد می‌شد، اون بوی لطیف عطرش تو هوا پیچید و باعث شد جونگکوک یه لحظه پلک بزنه.

وقتی در اتاقش بسته شد، جونگکوک هنوز همون‌جا وایساده بود. زیر لب گفت:
(جونگکوک: لعنت بهت... چرا انقدر مثل بقیه نیستی...)
دیدگاه ها (۱۱)

فیک: عاشق بودن به اجبارسالن عروسی مثل قصه‌های رویایی بود. لو...

خب دوباره رفتیم تو اکسپلور 😂❤🎀

💴 part 7فیک: عاشق بودن به اجبارصبح با نور ملایم خورشید از بی...

💴 part 6فیک: عاشق بودن به اجبارماشین جلوی عمارت بزرگ ایستاد....

#رز_زخمی_من. part. 86*ات صورتش رو از روی بالشت بر میداره و ب...

☕️قهوه تلخ☕️پارت بیست هشتمشب توی خونه‌ی امنهمونجا موندیم. جی...

#رز_زخمی_من part. 97*هوای حیاط سرد بود. ات روی نیمکت کنار اس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط