مرد پیر شده بود . دیگر نمی توانست گیتار بزند و سکوتی ابدی

مرد پیر شده بود . دیگر نمی توانست گیتار بزند و سکوتی ابدی بر خانه اش حکم می راند .
باید کاری می کرد ، پس از ساعتی فکر ، گیتارش را برد توی حیاط گذاشت و دور و بر آن خرده نان ریخت.
پس از چند روز ، درست وقتی که داشت جان می داد ، سکوت خانه اش شکسته شد و او با خوش حالی چشم هایش را بست.پرنده ای آمده؛در گیتارش لانه کرده بود.
دیدگاه ها (۹)

ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﻡ ﺩﯾﮕﺮ ﭘﺸﯿﻤﺎﻧﻢ ﻧﮑﻦﻣﻦ ﻣـــﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ﻣﺮﺍ ﺑﯽ ﺩﯾﻦ ...

منیم ای نازلی دلداریم ، منیم ای دردیمه درمانمنیم ای دولتیم ،...

خزان اولدی عومور گولوم تاپیلمادی اهل دیلیم نادان چیخاندا سئو...

ساقیا بیر ایکی پیمانه گتیر مست الییخ☆☆☆☆☆☆ایچیرم تکج ه یاریم...

my vampire. p2

پارت ۲۷خاطرات کاکاشی، بخش اول:یک زندگی عادی، چی بهتر از این؟...

هم اتاقی قدمی - پارت - ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط