روز اول بی ‌هوا قلب مرا دزدید و رفت

روز اول بی ‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت
روز سوم آخ ! خالی هم کنار لب گذاشت
دانه‌ ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت
روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت
با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی ‌قرارم دید و رفت
فیل را هم این بلا از پا می‌ اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت
او که طرز خنده‌ اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت
دیدگاه ها (۸)

ﺑﻪ ﮐــــــــﻪ ﮔﻮﯾﻢ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻣﻨﺰﻟﮕﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﻣﻨﯽﺑﻪ ﮐـــــــﻪ ﮔﻮﯾﻢ ﮐ...

وعده کردم که به تو سر نزنمبرسم تا دم در ،در نزنمقول دادم به ...

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺧﻮﺩ ﺻﯿﺪ ﺗﻮ ﻫﺴﺘﻢ، ﺩﺍﻡ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﭼﻪ ﮐﺎﺭ؟ﺑﯿﺶ ﺍﺯﯾﻦ ﺁﻫﻮﯼ ﺧﻮﺩ...

معــنای خوشبــختی این است که در دنیا کســی هستکه بی اعتنا به...

قول هر شب

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۱

در زندگی دیگر ( دوباره مرا پیدا کن ) پارت هشتم : تِکیلا ، دن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط