پرنده گفت:

پرنده گفت:

چه بویی، چه آفتابی

آه، بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش

خواهم رفت

پرنده از لب ایوان پرید

مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی کرد

پرنده روزنامه نمی خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم ها را نمی شناخت

پرنده روی هوا و بر فراز چراغ های خطر

در ارتفاع بی خبری می پرید

و لحظه های آبی را

دیوانه وار تجربه می کرد

پرنده، آه فقط یک پرنده بود...
دیدگاه ها (۱)

ساده که می شوی همه چیز خوب می شود. خودت، غمت، مشکلت، غصه ات،...

برف که می بارد حتی وقتی که مثل غبار است، حتی وقتی که هنوز به...

➷❥➷❥➷❥➷ ❥➷❥➷❥ ➷ ❥➷❥ قرارمان همین بهار زیرشکوفه های شعر انجا...

آنقدر نامت را میخوانمتا بند بند دلتدر لالایی چشمانم...به خوا...

سناریوووووو اوردم آخر کپشن مهم

𝒑𝒂𝒓𝒕 ² ات : هیچی ممنون و من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط