کتاب زیستم افتاد پشت تخت، بعد خواستم درش بیارم. پسر عموم
کتاب زیستم افتاد پشت تخت، بعد خواستم درش بیارم. پسر عموم بهم گفت بیا اینجور خودم درش میارم. یه جوی دراوردش که برگهاش کلا کند، از وسطش پاره شد، جلدش قشنگ جر خورد و درکل نابود شد😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐 آخه یه ذره آرومتر در میاورد چی میشددددددددددددددد😩😩😩😩😩😩😩😩😩😩😒
- ۱.۸k
- ۱۱ اسفند ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط