باران زیبا

باران زیبا
پارت سوم

---


باران بند آمده بود، اما آسمان هنوز کدر بود و قطرات درشت آب از شاخه‌های درختان می‌چکید. ایزوکو و اینوکو کنار پنجره نشسته بودند و به بیرون خیره شده بودند. سکوت بینشان سنگین نبود، بلکه آکنده از حرف‌های ناگفته و حس‌هایی بود که نیازی به کلام نداشت.

ایزوکو دست مادرش را گرفت، انگشتانشان در هم گره خورد. «مامان، اون روزی که… که اون اتفاق افتاد… یادت میاد؟»

اینوکو سرش را به آرامی تکان داد. «کدوم روز عزیزم؟ زندگی پر از اتفاقاته…» ولی نگاهش پر از خاطره بود.

«همون روزی که… که فهمیدم اون قدرت رو دارم. اون روزی که همه چیز عوض شد. یادمه چقدر ترسیده بودم… اون قدرت، اون حس… انگار یه موجود دیگه درونم بود.» ایزوکو نفس عمیقی کشید. «تو اون روز… اومدی دنبالم. نه عصبانی بودی، نه ناامید. فقط… فقط اومدی و دستم رو گرفتی.»

اینوکو لبخندی زد، لبخندی که کمی غم را هم در خود داشت. «من هیچ‌وقت ازت ناامید نشدم، ایزوکو. هیچ‌وقت. اون قدرت… اون فقط بخشی از تو بود. قوی‌ترین بخش تو.»

«ولی… ولی گاهی حس می‌کنم دیگه خودم نیستم. حس می‌کنم اون قدرت منو کنترل می‌کنه.» ایزوکو صدایش را پایین آورد. «اگه یه روز… نتونم کنترلی داشته باشم؟ اگه به کسی آسیب بزنم؟»

اینوکو دست پسرش را فشرد. «تو قوی‌تر از اونی هستی که فکر می‌کنی، ایزوکو. قوی‌تر از هر قدرتی. تو قلبی داری که پر از مهربونیه. و این مهربونی… این همیشه راه رو بهت نشون می‌ده. وقتی حس کردی داری تعادلت رو از دست می‌دی، وقتی حس کردی اون قدرت داره غالب می‌شه… فقط کافیه به من فکر کنی. به خونه. به همین لحظه.»

اشک در چشمان ایزوکو جمع شد. «من… من خیلی دوستت دارم مامان.»

«منم همینطور عزیزم.» اینوکو گونه‌ی پسرش را بوسید. «تو بهترین هدیه‌ای هستی که این دنیا به من داده. بهترین قهرمان من.»

ناگهان صدای زنگ در بلند شد. ایزوکو و اینوکو به هم نگاه کردند. صدای آشنایی بود. ایزوکو لبخند زد. «فکر کنم مهمون داریم!»

در را که باز کردند، پسری با موهای سفید و چشمانی آبی در چهارچوب در ایستاده بود. لبخند گرمی بر لب داشت. «ببخشید مزاحم شدم، ایزوکو. داشتم از این طرف رد می‌شدم… گفتم شاید…»

ایزوکو با خوشحالی بغلش کرد. «تودوروکی! بیا تو! مامان برامون چای درست کرده.»

اینوکو با لبخندی مادرانه به تودوروکی خوش‌آمد گفت و به سمت آشپزخانه رفت. تودوروکی وارد شد و نگاهش به ایزوکو افتاد. «امروز حالت خوبه؟»

ایزوکو سرش را تکان داد. «آره، خیلی خوبم. داشتم با مامانم حرف می‌زدم.»

تودوروکی کمی مردد بود. «این اواخر… چیز خاصی نبوده؟»

ایزوکو به یاد حرف‌های مادرش افتاد. «نه. فقط… گاهی آدم باید با کسایی که دوستش دارن، وقت بگذرونه. همین.»

هر دو لبخند زدند. انگار ناگفته‌هایی بینشان بود که تنها با نگاه فهمیده می‌شد. در آن لحظه، خانه‌ی کوچکشان با حضور تودوروکی، گرم‌تر و روشن‌تر شد. خانه‌ای که با لبخند روشن می‌شد، حالا با حضور دوستان، حتی نورانی‌تر هم شده بود.
دیدگاه ها (۰)

باران زیبا پارت دومایزوکو چشم‌هاشو پایین انداخت، ولی لبخند گ...

باران زیبا پارت اول---بارون آروم می‌زد به شیشه‌های خونه‌ی کو...

عشق ممنوعه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط