روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند!
گفتیم مسافر است و خستگی در میکند و میرود ،
باز هم ماند و نشست و شروع کرد به بلعیدن ذخیره امیدمان"
گفتیم : مهمان بدقدمیست ! دو سه روز دیگر میرود ...
و باز هم ماند و ماند و ماند و تبدیل شد به یکی از اعضای ده مان .
حال اندوه کدخدا شده و تمام کوچه ها بوی "آه" میدهد .
تمام امیدها را بلعید و بجایش "حسرت" در دلها انبار کرد .
پیرترها هنوز به یاد دارند :
" روزی که اندوه آمد ، "جهل" نگهبان دروازه روستا بود ....
دیدگاه ها (۱۸)

پارت سوم: مهمان ناخوانده 🖤🌧️صبح هنوز کامل نشده بود که عمارت ...

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ⁵دو روز بعد...زخم‌های جونگکوک کمی به...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

روزی "اندوه" به روستای ما آمدگفتیم رهگذر استماند!گفتیم مسافر...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد ، "گفتیم رهگذر است ! " ماند! گ...

جهل نگهبان دروازه روستا بود

روزی "اندوه" به روستای ما آمد...!گفتیم رهگذر است...! ماند......

روزى "اندوه"به روستاى ما آمد،گفتيم رهگذر است ! " ماند !گفتيم...

روزی "اندوه" به روستای ما آمد"گفتیم رهگذر استاما ماندگفتیم م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط