آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفت

آن ستمگر، که وفای منش از یاد برفت
آتش اندر من مسکین زد و چون باد برفت
او به بغداد روان گشت و مرا در پی او
آب چشمست که چون دجلهٔ بغداد برفت
گر چه میگفت که: از بند شما آزادم
همچنان بندهٔ آنیم، که آزاد برفت
او چو برخاست غم خود به نیابت بنشاند
تا نگویی که: سپهر از بر بیداد برفت
از من خسته به شیرین که رساند خبری؟
کز فراق تو چها بر سر فرهاد برفت!
پیش ازین در دل من هر هوسی بگذشتی
دل بدو دادم و دانم همه از یاد برفت
اوحدی، از غم او ناله نمی باید کرد
سهل کاریست غم ما، اگر او شاد برفت
دیدگاه ها (۱)

آن سـتـمـگـر، کـه وفـآی مـنـش از یـآد بـرفـتآتـش انـدر مـن م...

چشمهایش . . ازچشم‌هایش میتوان قصه ساخت ؛در نگاهش می‌شد آسمان...

نام رمان (عشق میان ما

♥️♥️محبوب من!شما آرامش پس از شنیدن موسیقی بی کلامید استشمام ...

#یا_مهدی_صاحب_الزمان#یا_اباصالح_المهدی_ادرکنی#فرج_تنها_راه_ن...

#یا_مهدی_صاحب_الزمان#یا_اباصالح_المهدی_ادرکنی#فرج_تنها_راه_ن...

خارجی

#بختیاری #بختیاریم #عکس_پروفایل #عکسپروفایل #فرفری #موفرفری ...

عاشقتم ..

سلام عزیزای دل لطفا لایک بازنشر فراموش نشه با تشکر ✈️❀‌‌‌‌‌‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط