امشب کسی در خواب های من قدم میزد

امشب کسی در خواب های من قدم میزد
بر روی روح خسته ی این زن قدم میزد
مرگ از رگ کردن به ما نزدیکتر اما
نزدیکتر لبهاش بر گردن قدم میزد
میگفت دلبسته به خانومی که من باشم
این دختر کولی که با دامن قدم میزد
قلبم پس از او توده ای سرد است که هر روز
بی وقفه در اندیشه ی مردن قدم میزد
من بی جهت دنبال راه حل ولی افسوس
از آبهایی که ته هاون قدم میزد
من برکه و او ماه بود انگار باید که
هرشب فقط عکسش درون من قدم میزد
دیدگاه ها (۶)

غرق پاییزهای یک نفره ستهمه ی ابرهای اطرافمرج به رج کنج آرزوه...

آرام بخش هاحافظه ام را پاک کرده اندامّا...دلم می گوید:"من کس...

امشب به کوچه های خیالت قدم زدمنقشی دگر ز عشق به خاطر رقم زدم...

امشب نشستم سوی تو  دل داده بودم کوی تودیدم  چو خود دیوانه ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط