『 #Dark Fantasy Romance 』
『 #Dark Fantasy Romance 』
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ¹³
لیندا کنار تخت روی صندلی نشست. پارچهی کتانِ روی گردنِ الوآ را به آرامی برداشت تا زخمِ دندانهای جونگکوک را بررسی کند. زخم به طرز معجزهآسایی در حال بهبود بود، اما ردِ بنفشرنگش هنوز روی پوستِ سپیدِ الوآ جلب توجه میکرد.
لیندا مرهمِ خنک را با انگشتانش روی زخم مالید و با صدایی آهسته که به سختی شنیده میشد گفت:
— نباید تمنای مرگ کنی پرنسس. زنده موندنت یک معجزهست... جونگکوک مردِ بیرحمی به نظر میرسه، اما اون قوانینی داره که هیچکس توی این دربار ازش سر درنمیاره.
الوآ چشمانش را از دردِ خفیفِ مرهم بست و با تلخی خندید:
— قانون؟ اون یک درندهی واقعیه لیندا! اون شب... طوری خونم رو مینوشید که انگار تشنهی جانِ من بود! چشمهاش سیاه شده بودن... اون یک انسانِ عادی نیست! بهم بگو، اون چیه؟
دستِ لیندا برای یک ثانیه روی گردنِ الوآ خشک شد. او خوب میدانست اگر حقیقتِ زهرِ اژدها و وابستگیِ حیاتِ پادشاه به خونِ الوآ فاش شود، ملکه کاترینا و کالیکس لحظهای برای ترورِ الوآ تردید نخواهند کرد.
لیندا به چشمانِ پر از پرسشِ الوآ نگاه کرد و با لحنی جدی و نگران گفت:
— چیزهایی توی این قصر هست که دونستنشون ممکنه سرت رو به باد بده پرنسس... فقط اینو از من بپذیر: جونگکوک قصدِ کشتنِ تو رو نداره. اما کسانی توی این قصر هستن—مثل ملکه کاترینا و سلین—که اگه بفهمند تو چقدر برای این برج اهمیت داری، لحظهای برای نابود کردنت درنگ نمیکنن.
الوآ ابروهایش را در هم کشید:
— منظورت چیه که برای این برج اهمیت دارم؟ من فقط یک اسیرم!
قبل از اینکه لیندا بتواند پاسخی بدهد، صدای چکمههای سنگین و اشرافیِ جونگکوک در راهرو پیچید. درِ بزرگِ اتاق باز شد و قامتِ بلند و باشکوهِ پادشاه در درگاه قرار گرفت. نگاهِ تیرهاش ابتدا روی لیندا و سپس روی دستهای الوآ نشست...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
The Scarlet Cure
━━━━━━⊱ ⚔ ⊰━━━━━━
پارتـ.ـ¹³
لیندا کنار تخت روی صندلی نشست. پارچهی کتانِ روی گردنِ الوآ را به آرامی برداشت تا زخمِ دندانهای جونگکوک را بررسی کند. زخم به طرز معجزهآسایی در حال بهبود بود، اما ردِ بنفشرنگش هنوز روی پوستِ سپیدِ الوآ جلب توجه میکرد.
لیندا مرهمِ خنک را با انگشتانش روی زخم مالید و با صدایی آهسته که به سختی شنیده میشد گفت:
— نباید تمنای مرگ کنی پرنسس. زنده موندنت یک معجزهست... جونگکوک مردِ بیرحمی به نظر میرسه، اما اون قوانینی داره که هیچکس توی این دربار ازش سر درنمیاره.
الوآ چشمانش را از دردِ خفیفِ مرهم بست و با تلخی خندید:
— قانون؟ اون یک درندهی واقعیه لیندا! اون شب... طوری خونم رو مینوشید که انگار تشنهی جانِ من بود! چشمهاش سیاه شده بودن... اون یک انسانِ عادی نیست! بهم بگو، اون چیه؟
دستِ لیندا برای یک ثانیه روی گردنِ الوآ خشک شد. او خوب میدانست اگر حقیقتِ زهرِ اژدها و وابستگیِ حیاتِ پادشاه به خونِ الوآ فاش شود، ملکه کاترینا و کالیکس لحظهای برای ترورِ الوآ تردید نخواهند کرد.
لیندا به چشمانِ پر از پرسشِ الوآ نگاه کرد و با لحنی جدی و نگران گفت:
— چیزهایی توی این قصر هست که دونستنشون ممکنه سرت رو به باد بده پرنسس... فقط اینو از من بپذیر: جونگکوک قصدِ کشتنِ تو رو نداره. اما کسانی توی این قصر هستن—مثل ملکه کاترینا و سلین—که اگه بفهمند تو چقدر برای این برج اهمیت داری، لحظهای برای نابود کردنت درنگ نمیکنن.
الوآ ابروهایش را در هم کشید:
— منظورت چیه که برای این برج اهمیت دارم؟ من فقط یک اسیرم!
قبل از اینکه لیندا بتواند پاسخی بدهد، صدای چکمههای سنگین و اشرافیِ جونگکوک در راهرو پیچید. درِ بزرگِ اتاق باز شد و قامتِ بلند و باشکوهِ پادشاه در درگاه قرار گرفت. نگاهِ تیرهاش ابتدا روی لیندا و سپس روی دستهای الوآ نشست...
ادامه دارد...
#TheScarletCure #DarkFantasyRomance #JeonJungkook #JungkookFanfiction #EluaVoltaire #JKFF #EnemiesToLovers #DarkRomance
- ۵۴۵
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط