حسم به تو.... فصل2
حسم به تو.... فصل2
p12
شماره ناشناس بود و چون دیگه زنگ نمیزد اونم زنگ نزد
خونه بلک بل:
بکی بعد از سلام مستقیم رفت تو اتاقش و گوشی گرفت دستش
بکی: عهههههه چرا جواب نمیده؟ به انیا بگم شماره ارشام رو از دامیان بگیره و به من بده؟
به انیا پیام داد و....
جهت یاداوری پیام ها=«---»
بکی:«انیا میشه یه کاری برام انجام بدی»
انیا:«چکار؟»
بکی:«شماره ارشام رو از دامیان بگیر و به من بده خب راستش خودم به دامیان زنگ زدم ولی جواب نداد»
انیا:(ههییی بکی از دست تو)«باشه»
بریم سراغ چت های انیا و دامیان
انیا:«دامیان اگه هستی بدون که کار دارم»
دامیان:(یعنی انیا زنگ زده بود؟ من که شماره انیا رو سیو کرده بودم)«چی شده؟»
انیا:(با چه روی بگم شماره رفیقتو بده؟)[یه نفس عمیق...]«شماره ارشام رو داری؟»
دامیان:«دقیقا برای چی؟»💢
انیا:«بکی لازم داره»
دامیان:(اها... منو باش فکر میکردم...😅)[انتظار دارم خودت بفهمی😅 نمیدونم با چه روی ولی...]«باشه... شمارش هست[چیه مگه فضولی؟ بکی روش کراش زده تو با شمارش چکار داری😂]»
انیا شماره رو میده به بکی و بکی هم با خیال راحت به ارشام زنگ میزنه😂
بکی: اینم که جواب نمیده دوتا رفیق شبیه همن
ارشام گوشی رو برداشت
ارشام: الو؟
بکی:(بلاخره جواب داد)
(چرا نمیتونم حرف بزنم؟)[واو بکی هم خجالت بلد بوده ما نمیدونستیم😂]
ارشام: الو
بکی: ا.. الو... ارشام؟
ارشام: اره خودمم... کار داشتی؟
بکی: اشتباه گرفتم[عه وا از طرفدن های من]
[دوباره دوباره یه بار فایده نداره😆]
[خب حوصلهام سر رفت بریم فردا]
صبح شد انیا بیدار شد
روز تعطیل بود و ارشام و دامیان رفته بودن پارک که درباره انیا صحبت کنن[ارشام جاسوس شخصی دامیانه😂]که انیا و یه پسره رو دیدن
دامیان دوید و رفت و کتکش زد
دامیان: چطور جرات میکنی با دوسدختر من بگردی؟
----: انیا تو دوسپسر داری؟
انیا: نه یکی از همکلاس ها مه
ارشام: ادم عاقل ایشون یوری برایر، دایی انیاس
دامیان: چطور من خبر ندارم؟
یوری: هی تو، چطور جرات میکنی خواهر زاده منو دوسدختر خودت فرض میکنی؟[هی دامیان رفتی دایی طرفو کتک زدی الان چطور میخوای باهاش ازدواج کنی؟😂]
ارشام: تا وضعو بد تر نکردی بیا بریم
دامیان: با اجازتون من فرار کنم
[فرار فرای از همه جا فراری😆]
دامیان و ارشام سوسکی فرار کردن
بعد از فرار:
ارشام: خیلی احمقی که حتی نمیدونی کراشت دایی داره
دامیان: حواسم نبود... اخه جوون بنظر میرسید
بعد این دیدمش قیافهاش اشنا بود... صبر کن ببینم اون یکی از اعضای قوی پلیس مخفی ها بود⁉️
ارشام: اره
دامیان: تو از کجا میدونی؟
ارشام: عه.. هه.. هه... 😅
دامیان:😒(اگه.....)[ادامه اینو چند پارت بعد میفهمی]😏
ارشام: هاه؟! نه نه نه فکرشم نکن
دامیان: اره اره
[هر وقت بیشتر کامنت بزارین منم بیشتر پارت مینویسم🤪]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ظش ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p12
شماره ناشناس بود و چون دیگه زنگ نمیزد اونم زنگ نزد
خونه بلک بل:
بکی بعد از سلام مستقیم رفت تو اتاقش و گوشی گرفت دستش
بکی: عهههههه چرا جواب نمیده؟ به انیا بگم شماره ارشام رو از دامیان بگیره و به من بده؟
به انیا پیام داد و....
جهت یاداوری پیام ها=«---»
بکی:«انیا میشه یه کاری برام انجام بدی»
انیا:«چکار؟»
بکی:«شماره ارشام رو از دامیان بگیر و به من بده خب راستش خودم به دامیان زنگ زدم ولی جواب نداد»
انیا:(ههییی بکی از دست تو)«باشه»
بریم سراغ چت های انیا و دامیان
انیا:«دامیان اگه هستی بدون که کار دارم»
دامیان:(یعنی انیا زنگ زده بود؟ من که شماره انیا رو سیو کرده بودم)«چی شده؟»
انیا:(با چه روی بگم شماره رفیقتو بده؟)[یه نفس عمیق...]«شماره ارشام رو داری؟»
دامیان:«دقیقا برای چی؟»💢
انیا:«بکی لازم داره»
دامیان:(اها... منو باش فکر میکردم...😅)[انتظار دارم خودت بفهمی😅 نمیدونم با چه روی ولی...]«باشه... شمارش هست[چیه مگه فضولی؟ بکی روش کراش زده تو با شمارش چکار داری😂]»
انیا شماره رو میده به بکی و بکی هم با خیال راحت به ارشام زنگ میزنه😂
بکی: اینم که جواب نمیده دوتا رفیق شبیه همن
ارشام گوشی رو برداشت
ارشام: الو؟
بکی:(بلاخره جواب داد)
(چرا نمیتونم حرف بزنم؟)[واو بکی هم خجالت بلد بوده ما نمیدونستیم😂]
ارشام: الو
بکی: ا.. الو... ارشام؟
ارشام: اره خودمم... کار داشتی؟
بکی: اشتباه گرفتم[عه وا از طرفدن های من]
[دوباره دوباره یه بار فایده نداره😆]
[خب حوصلهام سر رفت بریم فردا]
صبح شد انیا بیدار شد
روز تعطیل بود و ارشام و دامیان رفته بودن پارک که درباره انیا صحبت کنن[ارشام جاسوس شخصی دامیانه😂]که انیا و یه پسره رو دیدن
دامیان دوید و رفت و کتکش زد
دامیان: چطور جرات میکنی با دوسدختر من بگردی؟
----: انیا تو دوسپسر داری؟
انیا: نه یکی از همکلاس ها مه
ارشام: ادم عاقل ایشون یوری برایر، دایی انیاس
دامیان: چطور من خبر ندارم؟
یوری: هی تو، چطور جرات میکنی خواهر زاده منو دوسدختر خودت فرض میکنی؟[هی دامیان رفتی دایی طرفو کتک زدی الان چطور میخوای باهاش ازدواج کنی؟😂]
ارشام: تا وضعو بد تر نکردی بیا بریم
دامیان: با اجازتون من فرار کنم
[فرار فرای از همه جا فراری😆]
دامیان و ارشام سوسکی فرار کردن
بعد از فرار:
ارشام: خیلی احمقی که حتی نمیدونی کراشت دایی داره
دامیان: حواسم نبود... اخه جوون بنظر میرسید
بعد این دیدمش قیافهاش اشنا بود... صبر کن ببینم اون یکی از اعضای قوی پلیس مخفی ها بود⁉️
ارشام: اره
دامیان: تو از کجا میدونی؟
ارشام: عه.. هه.. هه... 😅
دامیان:😒(اگه.....)[ادامه اینو چند پارت بعد میفهمی]😏
ارشام: هاه؟! نه نه نه فکرشم نکن
دامیان: اره اره
[هر وقت بیشتر کامنت بزارین منم بیشتر پارت مینویسم🤪]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ظش ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/anya_anyme
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۲.۱k
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط