پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۲۲
سه روز از ماجرای دانشگاه گذشته بود.
خبرها کمکم از صفحه اول رسانهها کنار رفت، اما جونگ کوک هنوز کوچکترین نکته امنیتی را نادیده نمیگرفت. تعداد محافظهای عمارت بیشتر شده بود و مسیر رفتوآمد نااون هر روز تغییر میکرد.
نااون که متوجه این تغییرات شده بود، یک عصر هنگام نوشیدن چای در باغ گفت:
«فکر نمیکنی یکم زیادی سخت میگیری؟»
جونگ کوک فنجانش را روی میز گذاشت.
«اگه جای من بودی، همین کار رو میکردی.»
نااون لبخند محوی زد.
«شاید...»
جونگ کوک نگاهش را به او دوخت.
«شاید؟»
نااون خندید.
«باشه... حتماً همین کار رو میکردم.»
هر دو خندیدند و برای چند دقیقه، انگار تمام نگرانیهای دنیا از بین رفته بود.
اما همان لحظه، تلفن یکی از محافظها زنگ خورد.
چهرهاش در چند ثانیه کاملاً جدی شد.
او سریع به سمت جونگ کوک رفت.
«رئیس... یکی از انبارهای شرکت آتش گرفته.»
جونگ کوک فوراً از جایش بلند شد.
«همه کارکنان خارج شدن؟»
«بله، ولی هنوز علتش مشخص نیست.»
جونگ کوک بدون معطلی کتش را برداشت.
قبل از رفتن، رو به نااون گفت:
«من تا چند ساعت دیگه برمیگردم.»
نااون با نگرانی پرسید:
«خطرناکه؟»
جونگ کوک لبخند کوتاهی زد.
«نگران نباش.»
بعد رو به محافظها گفت:
«تا وقتی برنگشتم، هیچکس بدون اجازه وارد یا خارج نشه.»
خودرو از عمارت خارج شد.
نااون تا وقتی ماشین از دیدش ناپدید شد، همانجا ایستاد.
دلش آشوب بود؛ احساسی که هر روز بیشتر از قبل به جونگ کوک گره میخورد.
چند ساعت بعد...
جونگ کوک در محل حادثه مشغول بررسی اوضاع بود.
یکی از افراد مورد اعتمادش آرام گفت:
«رئیس... این آتشسوزی اتفاقی نبوده.»
«مدرک؟»
مرد یک تکه فلز سوخته را نشان داد.
«مواد منفجره استفاده شده.»
جونگ کوک اخم کرد.
«بلکدراگون...»
«احتمالاً فقط میخواستن شما رو از عمارت دور کنن.»
جونگ کوک ناگهان مکث کرد.
قلبش فرو ریخت.
فوراً تلفنش را برداشت و با عمارت تماس گرفت.
هیچکس جواب نداد.
دوباره تماس گرفت...
باز هم سکوت.
چهرهاش برای اولین بار رنگ نگرانی گرفت.
«ماشین رو آماده کنین... همین الان برمیگردیم.»
در همان زمان...
نااون داخل کتابخانه عمارت مشغول مطالعه بود.
ناگهان برق کل ساختمان قطع شد.
تمام عمارت در تاریکی فرو رفت.
یکی از خدمتکارها با نگرانی گفت:
«خانم نااون، لطفاً از اتاق بیرون نیاین تا برق وصل بشه.»
اما چند ثانیه بعد...
صدای شکستن شیشه از طبقه پایین به گوش رسید.
محافظها همزمان اسلحههایشان را بیرون کشیدند.
یکی از آنها با فریاد گفت:
«همه از خانم نااون محافظت کنین!»
━━━━━━━━━━━━━━━
اما مهاجمان این بار برای هشدار نیامده بودند... هدف اصلی آنها فقط یک نفر بود: نااون.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۲
سه روز از ماجرای دانشگاه گذشته بود.
خبرها کمکم از صفحه اول رسانهها کنار رفت، اما جونگ کوک هنوز کوچکترین نکته امنیتی را نادیده نمیگرفت. تعداد محافظهای عمارت بیشتر شده بود و مسیر رفتوآمد نااون هر روز تغییر میکرد.
نااون که متوجه این تغییرات شده بود، یک عصر هنگام نوشیدن چای در باغ گفت:
«فکر نمیکنی یکم زیادی سخت میگیری؟»
جونگ کوک فنجانش را روی میز گذاشت.
«اگه جای من بودی، همین کار رو میکردی.»
نااون لبخند محوی زد.
«شاید...»
جونگ کوک نگاهش را به او دوخت.
«شاید؟»
نااون خندید.
«باشه... حتماً همین کار رو میکردم.»
هر دو خندیدند و برای چند دقیقه، انگار تمام نگرانیهای دنیا از بین رفته بود.
اما همان لحظه، تلفن یکی از محافظها زنگ خورد.
چهرهاش در چند ثانیه کاملاً جدی شد.
او سریع به سمت جونگ کوک رفت.
«رئیس... یکی از انبارهای شرکت آتش گرفته.»
جونگ کوک فوراً از جایش بلند شد.
«همه کارکنان خارج شدن؟»
«بله، ولی هنوز علتش مشخص نیست.»
جونگ کوک بدون معطلی کتش را برداشت.
قبل از رفتن، رو به نااون گفت:
«من تا چند ساعت دیگه برمیگردم.»
نااون با نگرانی پرسید:
«خطرناکه؟»
جونگ کوک لبخند کوتاهی زد.
«نگران نباش.»
بعد رو به محافظها گفت:
«تا وقتی برنگشتم، هیچکس بدون اجازه وارد یا خارج نشه.»
خودرو از عمارت خارج شد.
نااون تا وقتی ماشین از دیدش ناپدید شد، همانجا ایستاد.
دلش آشوب بود؛ احساسی که هر روز بیشتر از قبل به جونگ کوک گره میخورد.
چند ساعت بعد...
جونگ کوک در محل حادثه مشغول بررسی اوضاع بود.
یکی از افراد مورد اعتمادش آرام گفت:
«رئیس... این آتشسوزی اتفاقی نبوده.»
«مدرک؟»
مرد یک تکه فلز سوخته را نشان داد.
«مواد منفجره استفاده شده.»
جونگ کوک اخم کرد.
«بلکدراگون...»
«احتمالاً فقط میخواستن شما رو از عمارت دور کنن.»
جونگ کوک ناگهان مکث کرد.
قلبش فرو ریخت.
فوراً تلفنش را برداشت و با عمارت تماس گرفت.
هیچکس جواب نداد.
دوباره تماس گرفت...
باز هم سکوت.
چهرهاش برای اولین بار رنگ نگرانی گرفت.
«ماشین رو آماده کنین... همین الان برمیگردیم.»
در همان زمان...
نااون داخل کتابخانه عمارت مشغول مطالعه بود.
ناگهان برق کل ساختمان قطع شد.
تمام عمارت در تاریکی فرو رفت.
یکی از خدمتکارها با نگرانی گفت:
«خانم نااون، لطفاً از اتاق بیرون نیاین تا برق وصل بشه.»
اما چند ثانیه بعد...
صدای شکستن شیشه از طبقه پایین به گوش رسید.
محافظها همزمان اسلحههایشان را بیرون کشیدند.
یکی از آنها با فریاد گفت:
«همه از خانم نااون محافظت کنین!»
━━━━━━━━━━━━━━━
اما مهاجمان این بار برای هشدار نیامده بودند... هدف اصلی آنها فقط یک نفر بود: نااون.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۲k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط