گفت عشق و عاشقی رو بی خیال بیا بازی کنیم

گفت : " عشق و عاشقی رو بی خیال ؛ بیا بازی کنیم...







بازی را تو انتخاب کن "







گفتم : قایم باشک





تو چشم بگذار





من لابه لای آغوشت پنهان می شوم...







" گفت نه !! "







گفتم : وسطی





من می نشینم وسط دلت





وبا هر بار تپیدنش،





از تو، بُــل که نه، جان می گیرم...







" گفت نه !! "







گفتم : اسم و فامیل





با "دال" باشد، لطفا





و هر چیز از اسم و فامیل و اشیا...





می شود " دوستت دارم "







" گفت نه !! "







گفتم : گرگم به هوا





من گرگی می شوم هوایی تو





رام رام





و از کنارت جم نمی خورم...







" گفت نه !! "







گفتم : عمو زنجیر باف





تو دروغ هایت را بباف ...





زنجیر هم به دست و پای من





و من عمری اسیرت می شوم...







" عصبانی شد و فریاد زد : " نه "





بچه شده ای ...





باید مثل بزرگترها بازی کنیم !!!







مثلا ...







" تو سَرت گرم خاطراتمان باشد... "







" و من تا جایی که می توانم دور می شوم "...
دیدگاه ها (۳۲)

روزگار... سیــــــــــر شدم … بسکه سرد و گرم روزگار ر...

اجی مرجان تولدت مبارک بهترین ها را برات ارزو می کنیم

سلام دوستان داداش ما را لایک کنید تا ازاد شه هرکی لایک کرد ک...

دیشب که داشتیم تو مسجد چایی میدادیم، فهمیدید که ما وقتی میری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط