You are paying back karma پارت¹²
You are paying back karma پارت¹²
⁰¹:⁰⁰
بلخره روز موعود فرا رسیده بود.
خانواده جئون از نگرانی داشتن دق میکردن، پسرشون تا الان خونه نیومده بود تا اینکه صدای زنگ در اومد، همگی با امیدواری به سمت در رفتن و در رو باز کردن و با پسرشون و امگاش مواجه شدن. مادرش با نگرانی لب زد
م ج: پسرم! تا این وقت شب کجا بودی؟ چرا تهیونگ و اووردی؟
جونگ کوک: ا..اوما یه چیزی باید بهتون بگیم.
م ج: بگو پسرم، میشنوم!
امگا دستشو روی شکمش گذاشت و آلفا هم دستشو روی دست امگا گذاشت.
پ ج: چ..چرا دستتو روی شکمت گذاشتی؟
م ج: وای..نگو
جونگ کوک: تهیونگ ح..حامله اس
مادرشون دستاشو روی سرش گذاشت و جیمین رفت سمتشون و کشیدشون داخل و تهیونگ و روی مبل نشوند.
م ج: جونگ کوک تو کی اصلا وقت کردی..حالا چیکار کنیم؟
جونگ کوک: تازگیا نیست. تو رات بودم...
م ج: خاک بر سرم شد..ت...تهیونگ، عزیزم خانوادت میدونن؟
تهیونگ: فقط برادرام میدونن...میخاستم به پدرم هم بگم که جونگ کوک گفت اول به شما بگیم.
پ ج: جیمین تو میدونستی؟
جیمین: آره
پ ج: میدونستی و نگفتی؟!
جیمین: خودشون گفتن به کسی نگم.
م ج: تهیونگ، بهتره بری خونه و به پدرت بگی..
جونگ کوک: اگه بلایی سرش بیاد...
م ج: چیزیه که شده، همون اول که تهیونگ و بهمون معرفی کردی یادته گفتم فعلا صبور باشین ما خودمون یه کاری میکنیم؟ به حرفم گوش نکردی، گفتم وقتی تو راتی حق نداری بری پیش امگات، حالا به حرفم رسیدی؟ پس خودتون یه کاری کنین...تهیونگ و برسون خونه. حتما پدرش و برادراش خیلی نگرانش شدن.
آلفا بلند شد و دست امگا رو گرفت و برد تو ماشین
و به سمت عمارت کیم راه افتادن
⁰¹:⁴⁸
آلفا از ماشین پیاده شد و بعدش امگا پیاده شد و دست همو گرفتن و امگا با تردید زنگ رو فشار داد...پدرش در رو باز کرد و هیونگاش پشت سرش وایستاده بودن.
پ ک: تهیونگ..خیلی دیر کردی و...میتونی توضیح بدی این چیه؟
بی*بی چک مثبت رو به تهیونگ نشون داد.
امگا خون تو رگ هایش منجمد شد و بدنش شروع به لرزیدن کرد
دست آلفاش رو ول کرد و به سمت پدرش رفت و جلوی پاش زانو زد و شروع کرد به گریه کردن.
پ ک: تو اتاقت پیداش کردم، جای خوبی قایمش نکرده بودی...عادت بچگیتو میدونم، همیشه همه چیزو پشت عروسک ببرت قایم میکنی..
تهیونگ: آ..آبا...هق..بب..ببخشید...هق هق..ت...تروخدا...م..من خیلی دوستش دارمم!
پ ک: من گفتم توضیح بده این چه کوفتیه!
تهیونگ: م..من...هق..حامله ام!
پدرشون نشست و چونه امگا رو گرفت و اشکاشو پاک کرد.
پ ک: درسته امگایی..ولی خیلی زود گریه میکنی!
تهیونگ: ب..ببخشید هق..هق
از شدت هق هق نمیتونست درست حرف بزنه..بدنش میلرزید
پ ک: گریه نکن، اگه گریه نکنی میزارم با اون آلفا ازدواج کنی و بچه رو نگه داری!
تهیونگ: چ..چی؟
پ ک: در هرصورت قرار بود جفتتو پیدا کنی..ولی حالا این وسط ازش حامله هم شدی...به جای گریه بهم معرفیش کن و بگو خانواده اونهم میدونن یا نه؟
امگا سریع اشکاشو پاک کرد و دست جونگ کوک و گرفت و کشید تا اونم بشینه زمین
تهیونگ: جونگ کوک
پ ک: خانوادت میدونن؟
جونگ کوک: بله...
پ ک: برو خونتون، فردا ساعت ²⁰:³⁰ با خانوادت بیاین!
تهیونگ: مواظب خودت باش
جونگ کوک: توهم همینطور.
آلفا از در بیرون رفت.
پ ک: این تو دست من میمونه تا وقتی نوه ام به دنیا اومد بهش بگم مامانت همه چیشو پشت عروسکش قایم میکرد..از جمله تورو.
و بعدش با خنده به سمت اتاقش رفت.
⁰¹:⁰⁰
بلخره روز موعود فرا رسیده بود.
خانواده جئون از نگرانی داشتن دق میکردن، پسرشون تا الان خونه نیومده بود تا اینکه صدای زنگ در اومد، همگی با امیدواری به سمت در رفتن و در رو باز کردن و با پسرشون و امگاش مواجه شدن. مادرش با نگرانی لب زد
م ج: پسرم! تا این وقت شب کجا بودی؟ چرا تهیونگ و اووردی؟
جونگ کوک: ا..اوما یه چیزی باید بهتون بگیم.
م ج: بگو پسرم، میشنوم!
امگا دستشو روی شکمش گذاشت و آلفا هم دستشو روی دست امگا گذاشت.
پ ج: چ..چرا دستتو روی شکمت گذاشتی؟
م ج: وای..نگو
جونگ کوک: تهیونگ ح..حامله اس
مادرشون دستاشو روی سرش گذاشت و جیمین رفت سمتشون و کشیدشون داخل و تهیونگ و روی مبل نشوند.
م ج: جونگ کوک تو کی اصلا وقت کردی..حالا چیکار کنیم؟
جونگ کوک: تازگیا نیست. تو رات بودم...
م ج: خاک بر سرم شد..ت...تهیونگ، عزیزم خانوادت میدونن؟
تهیونگ: فقط برادرام میدونن...میخاستم به پدرم هم بگم که جونگ کوک گفت اول به شما بگیم.
پ ج: جیمین تو میدونستی؟
جیمین: آره
پ ج: میدونستی و نگفتی؟!
جیمین: خودشون گفتن به کسی نگم.
م ج: تهیونگ، بهتره بری خونه و به پدرت بگی..
جونگ کوک: اگه بلایی سرش بیاد...
م ج: چیزیه که شده، همون اول که تهیونگ و بهمون معرفی کردی یادته گفتم فعلا صبور باشین ما خودمون یه کاری میکنیم؟ به حرفم گوش نکردی، گفتم وقتی تو راتی حق نداری بری پیش امگات، حالا به حرفم رسیدی؟ پس خودتون یه کاری کنین...تهیونگ و برسون خونه. حتما پدرش و برادراش خیلی نگرانش شدن.
آلفا بلند شد و دست امگا رو گرفت و برد تو ماشین
و به سمت عمارت کیم راه افتادن
⁰¹:⁴⁸
آلفا از ماشین پیاده شد و بعدش امگا پیاده شد و دست همو گرفتن و امگا با تردید زنگ رو فشار داد...پدرش در رو باز کرد و هیونگاش پشت سرش وایستاده بودن.
پ ک: تهیونگ..خیلی دیر کردی و...میتونی توضیح بدی این چیه؟
بی*بی چک مثبت رو به تهیونگ نشون داد.
امگا خون تو رگ هایش منجمد شد و بدنش شروع به لرزیدن کرد
دست آلفاش رو ول کرد و به سمت پدرش رفت و جلوی پاش زانو زد و شروع کرد به گریه کردن.
پ ک: تو اتاقت پیداش کردم، جای خوبی قایمش نکرده بودی...عادت بچگیتو میدونم، همیشه همه چیزو پشت عروسک ببرت قایم میکنی..
تهیونگ: آ..آبا...هق..بب..ببخشید...هق هق..ت...تروخدا...م..من خیلی دوستش دارمم!
پ ک: من گفتم توضیح بده این چه کوفتیه!
تهیونگ: م..من...هق..حامله ام!
پدرشون نشست و چونه امگا رو گرفت و اشکاشو پاک کرد.
پ ک: درسته امگایی..ولی خیلی زود گریه میکنی!
تهیونگ: ب..ببخشید هق..هق
از شدت هق هق نمیتونست درست حرف بزنه..بدنش میلرزید
پ ک: گریه نکن، اگه گریه نکنی میزارم با اون آلفا ازدواج کنی و بچه رو نگه داری!
تهیونگ: چ..چی؟
پ ک: در هرصورت قرار بود جفتتو پیدا کنی..ولی حالا این وسط ازش حامله هم شدی...به جای گریه بهم معرفیش کن و بگو خانواده اونهم میدونن یا نه؟
امگا سریع اشکاشو پاک کرد و دست جونگ کوک و گرفت و کشید تا اونم بشینه زمین
تهیونگ: جونگ کوک
پ ک: خانوادت میدونن؟
جونگ کوک: بله...
پ ک: برو خونتون، فردا ساعت ²⁰:³⁰ با خانوادت بیاین!
تهیونگ: مواظب خودت باش
جونگ کوک: توهم همینطور.
آلفا از در بیرون رفت.
پ ک: این تو دست من میمونه تا وقتی نوه ام به دنیا اومد بهش بگم مامانت همه چیشو پشت عروسکش قایم میکرد..از جمله تورو.
و بعدش با خنده به سمت اتاقش رفت.
- ۴۷۰
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط