کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خــ♥ـــدا دور شدیم....
دیدگاه ها (۱)

خدایـــــ♥ـــــا می دانم که بی عیب نیستم می دانم که گاهی...

بخونید خیلی قشنگه... . . . . یه روز یه مهندس انگلیسی او...

♥♥♥ خـــــــدای مــــــن♥♥♥ مردم همـه شکـر نعمت های تـــ...

بسم الله الرحمن الرحیم بـَـــرق غـَـضـَـبـــــی کـــہ چـ...

◾️مریز آبروی سرازیر ما رابه ما باز ده نان و انجیر ما راخدایا...

خبر دست‌درازی سپاه معاويه به شهرهادر خطبۀ ۲۵ نهج البلاغه، ام...

خیال یار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط