📝

📝
و سخت ترین جایِ داستانِ ما
آنجایی بود؛
که دردهایمان را
دانه دانه برایِ دیگرانِ بی دردی گفتیم
که آنها با لبخند
برایِ بارِ هزارم به ما نگاه کنند و
بگویند:
درست میشود...
فقط ندانستیم آن درستی که میگویند
چرا با ما سرِ ناسازگاری دارد و هی نمیشَود.

#فرگل_مشتاقی
دیدگاه ها (۲)

مرا چون کتابی ممنوعه با چشمانت بخوان ..

همیشه یک نفرپشتِ شلوغی های خیالت هست،که مدام دوستت داردکه مد...

آدم های صبور یه خصوصیت عجیب دارن ... بی نهایت لبخند می زنن ....

با کی قرار مدار تابستونی گذاشتی؟ تگش کن !!!.رفیق اصلا فکر خو...

پارت اولصبح بود با نور آفتاب از خواب بیدار شدیاز طبقه ها پای...

فصل دومپارت بیست و هفتم | آخرین رازچند هفته گذشته بود...و را...

رمان فیک شوگا | آخرین پری ماه و قصر خون‌آشام 🌙🖤پارت ۲۰: «پای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط