غزل حافظ

غزل حافظ
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی
دیدگاه ها (۱)

عکس/ هدیه ویژه پوتین به رئیس جمهور چینپوتین نشان «سنت اندرو»...

راز (کتاب) رازنویسندهراندا برنبرگردانندهمهدی قراچه‌داغی...

اختلال وسواس فکری عملیر: نباید با اختلال شخصیت وسواسی ...

http://wisgoon.com/pin/20017513/مجددا برای چالش شرکت کردم لط...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط