فیکزیروبیسوان
#فیک_زیرو_بیسوان
#هانبین
#سونگ_هانبین
#رمان
“𝑳𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑫𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔
Part 2
پدرم با شتاب به سمتم اومد و شروع کرد به کتک زدن من..
«ویو نویسنده »
یوری حدود یک ربع داشت از پدرش کتک میخورد که ناگهان...
یوری تمام زورشو جمع کرد و پدرشو که مست بود هل داد و پدرش به پایه مبل برخورد کرد.
یوری با سرعت زیاد کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون.
یوری چیزی نمیفهمید… فقط میدوید. حواسش به هیچ جا نبود. خون از شقیقهاش پایین میآمد و دیدش کمکم تار میشد اما به راهش ادامه میداد
اشک از چشمای عسلیش میچکید
افکار سیاه دوباره سراغش آمد… همان افکاری که همیشه مثل چنگال دور مغزش میپیچید و نفسش را میبرید
حس بدرد نخور بودن ، بدبخت بودن،
دخترک زیبا با خود میگفت چرا این اتفاقا باید برای من بیفته چرا من باید ۱۲ سال بدون مادر زندگی کنم ، چرا من باید مادرمو از ۴ سالگی از دست میدادم چرا مننننن
چرا پدر من باید روانی بشهه چرا این اتفاقا برای من باید بیفتههه (با گریه و داد وسط خیابون)
همه مردم به یوری نگاه میکردن اما ترس نمیزاشت به جلو برن
یوری سرشو گرفته بود و بلند جیغ میزد
وسط خیابان رسیده بود که نور شدید چراغ ماشینی توی چشماش زد… یوری مکث کرد… اما خیلی دیر بود..
خیلی دیر
بعد از چند دیقه ماشین اورژانس رسید به محل حادثه و یوری رو بیهوش و غرق در خون دیدن و سریع دخترکو به بیمارستان منتقل کردن.
دخترک کسیو نداشت همیشه تنها بود نه دوستی نه خانواده ای....
اما چه اتفاقی میفته که زندگی دخترک عوض میشه؟
کسی میدونه؟
شاید دیگه یوری ای نباشه،شاید پدرش نباشه و یا شاید زندگیش زیرو رو بشه.
۲۰ تا کامنت🌹
۳۰ تا لایک🌹
#هانبین
#سونگ_هانبین
#رمان
“𝑳𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒊𝒏 𝒕𝒉𝒆 𝑫𝒂𝒓𝒌𝒏𝒆𝒔𝒔
Part 2
پدرم با شتاب به سمتم اومد و شروع کرد به کتک زدن من..
«ویو نویسنده »
یوری حدود یک ربع داشت از پدرش کتک میخورد که ناگهان...
یوری تمام زورشو جمع کرد و پدرشو که مست بود هل داد و پدرش به پایه مبل برخورد کرد.
یوری با سرعت زیاد کیفشو برداشت و از خونه زد بیرون.
یوری چیزی نمیفهمید… فقط میدوید. حواسش به هیچ جا نبود. خون از شقیقهاش پایین میآمد و دیدش کمکم تار میشد اما به راهش ادامه میداد
اشک از چشمای عسلیش میچکید
افکار سیاه دوباره سراغش آمد… همان افکاری که همیشه مثل چنگال دور مغزش میپیچید و نفسش را میبرید
حس بدرد نخور بودن ، بدبخت بودن،
دخترک زیبا با خود میگفت چرا این اتفاقا باید برای من بیفته چرا من باید ۱۲ سال بدون مادر زندگی کنم ، چرا من باید مادرمو از ۴ سالگی از دست میدادم چرا مننننن
چرا پدر من باید روانی بشهه چرا این اتفاقا برای من باید بیفتههه (با گریه و داد وسط خیابون)
همه مردم به یوری نگاه میکردن اما ترس نمیزاشت به جلو برن
یوری سرشو گرفته بود و بلند جیغ میزد
وسط خیابان رسیده بود که نور شدید چراغ ماشینی توی چشماش زد… یوری مکث کرد… اما خیلی دیر بود..
خیلی دیر
بعد از چند دیقه ماشین اورژانس رسید به محل حادثه و یوری رو بیهوش و غرق در خون دیدن و سریع دخترکو به بیمارستان منتقل کردن.
دخترک کسیو نداشت همیشه تنها بود نه دوستی نه خانواده ای....
اما چه اتفاقی میفته که زندگی دخترک عوض میشه؟
کسی میدونه؟
شاید دیگه یوری ای نباشه،شاید پدرش نباشه و یا شاید زندگیش زیرو رو بشه.
۲۰ تا کامنت🌹
۳۰ تا لایک🌹
- ۸۷۹
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط