عشق ممنوع

عشق ممنوع
part =۲۳

(ساعت ۲ نیمه شب – کوهستان، بیرون قلعه آرین)

بارون بند اومده بود. ابرا رفتن. ماه کامل، روشن‌تر از همیشه. نور سفیدش افتاده بود روی برف و قلعه رو کرده بود مثل یه مقبره یخی.

جونگکوک به بند انگشتاش نگاه کرد. سفید شده بودن از سرما. یا شاید از فشار. کت چرم مشکی پوشیده بود، زیرش یه هودی مشکی، کلاه کشیده بود پایین. اسلحه روی کمر، چاقو توی چکمه. مخفیگاهش پشت تخته سنگی بود، ۵۰ متری دیوار قلعه.

هوسه کنارش خاک می‌خورد.

· "می‌دونی، وقتی بچه بودیم، فکر نمی‌کردم یه روز با تیپ مافیایی بیام کوهستون دنبال یه دختر بگردم."

جونگکوک نگاهش نکرد. "حالا که اومدی، ساکت باش."

· "می‌خوام بگم..." هوسه کمی جدی شد. "... مطمئنی بعد سه سال هنوز... هنوز همون حسه؟"

جونگکوک دستبندش رو چرخوند. اون عادت. این بار محکم‌تر.

"هوسه، من سه ساله نفس نکشیدم. فقط هوا رو جابه‌جا کردم. اگه امیلی نباشه... فرق نمی‌کنه زنده باشم یا نباشم."

هوسه چیزی نگفت. فقط نگاه به قلعه کرد.

صدای قدم. مینجون رسید. نفس‌هاش بخار می‌کرد. پچ پچ کرد: "تیم آماده‌ست. راه پشتی خالیه. فقط دو تا نگهبان خوابالن."

جونگکوک بلند شد. زانوهاش خِرچیدن. سه سال شده بود دیگه اون نوجوان لاغر مدرسه نبود. شونههاش پهن شده بود، عضلات بازوهاش زیر هودی موج میزد. یه جای زخم روی ابروی چپش، زیر نور ماه می‌درخشید.

"بریم."

حرکت کردن. مثل سایه. صدا نداشت. نور نداشت. فقط نفسهای سرد توی هوای یخزده.

لحظه صفر.

مینجون با ده نفر از در اصلی یورش برد. نور افکن، فریاد، اولین تیر. هدف: جلب توجه.

جونگکوک با پنج نفر از پشت، از طنابهای فولادی رفت بالا. کفشهاش روی سنگ خش خش میکرد. رسیدن به پشت بوم. دو تا نگهبان. اولی رو خفه کرد. دومی رو چاقو زد، قبلِ جیغ.

· (هوسه، پچ پچ) "پله برقی سمت چپ. طبقه سوم، اتاق آرین."

جونگکوک دست کرد توی کمر. اسلحه رو کشید. سرد. سنگین.

"من میرم جلو. شما پشتیبانی."

هوسه دستش رو گرفت. * "صبر کن جونگکوک. اگه آرین امیلی رو به گرو گرفت..."

جونگکوک دستش رو ول کرد. "نمی‌ذارم."

انفجار.

طبقه پایین. نارنجک دودزا. فریاد نگهبانا. تیراندازی پراکنده. مینجون داشت کارش رو میکرد.

جونگکوک دوید تو راهرو. شمارش ذهنی: دو تا نگهبان جلو. اولی رو شلیک پیشونی. دومی رو لگد. افتاد. یه ضربه دیگه تمومش کرد.

وارد راهرو اصلی شد. فرش قرمز، لوسترهای کریستال، تاریک. بوی عطر آرین، بوی جنس زنونه، بوی مرگ.

نزدیک در طبقه سوم. رسید. محافظ شخصی آرین: چهار نفر، مسلح، آموزش‌دیده.

اولی رو دیده بود. تیراندازی. گلوله رفت ماهیچه شونه جونگکوک. بی‌حرکت نشد. دوید سمتش، چاقو رو کشید. یه حرکت. افتاد. دومی سه تیر شلیک کرد. جونگکوک پشت ستون قایم شد. هوسه دوید و دومی رو زد. سومی رو مینجون از راه دور زد. چهارمی سعی کرد فرار کنه، گیر افتاد تو پله.

چهارمی، افتاده بود روی پلهها، دستش شکسته. داشت گریه میکرد. جونگکوک رفت سمتش. از بالا نگاهش کرد.

"آرین کو؟"

مرد ترسیده بود. مثانهاش خالی شد. "آرین... آرین رفت طبقه بالا... پشت بوم... هلیکوپتر..."

جونگکوک اسلحه رو چرخوند توی دستش.

تیر. تموم.
دیدگاه ها (۲)

عشق ممنوع part=۲۴هوسه نفس زنان رسید. * "رفتی جلوتر، ما رو جا...

عشق ممنوع part=۲۵(پشت بوم قلعه آرین – نیمه شب، ادامه مستقیم)...

بچه ها می‌خوام پیج از اول درست کنم پس چند روز فعالیت نمی کنم

عشق ممنوع part=۲۲(دفتر مرکزی جونگکوک – اواخر شب)دفتر مرکزی ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط