𝓈𝓂𝒾ℓℯ

𝓈𝓂𝒾ℓℯ

Part "45"

☆ویو هانا☆

بعد از اینکه خانم ماریا و آقای تهیونگ از عمارت رفتن، همه جا ساکت شده بود.

فقط صدای ساعت بزرگ سالن و قدم های خدمتکارها شنیده میشد.

مشغول جمع کردن ظرف های صبحونه بودم اما حواسم اصلا به کارم نبود.

تمام فکرم پیش کاغذ زرد رنگی بود که داخل جیب لباسم قایم کرده بودم.

A.K.17...

این حروف چرا همه جا جلوی چشمم ظاهر میشد؟

اول روی دستبند...

بعد روی اون کاغذ قدیمی...

یعنی واقعا به پدرم ربط داشت؟

بعد از شستن ظرف ها، آنا وارد آشپزخونه شد.

آنا: هانا، طبقه بالا رو هم تمیز کن. تا قبل از اینکه آقای تهیونگ و خانم ماریا برگردن همه جا باید مرتب باشه.

هانا: چشم خانم.

دستمال گردگیری رو برداشتم و آروم از پله ها بالا رفتم.

اول اتاق مهمان ها رو تمیز کردم.

بعد راهرو...

آخر سر جلوی اتاق خانم آنا ایستادم.

چند ثانیه فقط به دستگیره در نگاه کردم.

دلم میگفت یه بار دیگه داخل اتاق رو بگردم.

آروم در رو باز کردم.

همه چیز مثل همیشه مرتب بود.

شروع کردم به گردگیری تا اگه کسی وارد شد شک نکنه.

وقتی کنار میز رسیدم، نگاهم دوباره به کشوی پایین افتاد.

آروم دستگیره رو کشیدم.

باز نشد...

قفل بود.

لبم رو گاز گرفتم.

هانا: حتما یه چیز مهم توشه...

همین موقع چشمم به کلید کوچیکی افتاد که روی طاقچه کنار پنجره بود.

با تردید برش داشتم.

آروم داخل قفل گذاشتم.

اما...

کلید نمیخورد.

یه نفس کلافه کشیدم و دوباره سر جاش گذاشتم.

خواستم از اتاق بیرون برم که چشمم به سطل زباله کنار میز افتاد.

داخلش چند تیکه کاغذ پاره شده بود.

نمیدونم چرا...

ولی حس کردم نباید بی تفاوت از کنارش رد بشم.

زانو زدم و تیکه های کاغذ رو یکی یکی برداشتم.

روی یکی از تیکه ها فقط یه اسم نوشته شده بود...

«الکس»

قلبم محکم توی سینه ام کوبید.

سریع بقیه تیکه ها رو کنار هم گذاشتم.

اما نصف نوشته ها گم شده بودن.

فقط چند کلمه مشخص بود...

«حادثه...»

«کارخانه سورن...»

«الکس...»

دستام شروع کرد به لرزیدن.

یعنی اینا اتفاقی کنار هم قرار گرفته بودن؟

یا واقعا همه چیز به هم مربوط بود؟

همون لحظه صدای مونا از پایین عمارت اومد.

مونا: هانا! خانم آنا صدات میکنه.

از ترس سریع تیکه های کاغذ رو داخل جیبم گذاشتم.

یه نگاه آخر به اتاق انداختم و در رو بستم.

وقتی از پله ها پایین میرفتم، فقط یه فکر توی سرم بود...

هر چقدر بیشتر دنبال حقیقت میگشتم...

رازهای بیشتری جلوی پام ظاهر میشد.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "46"☆ویو هانا☆بعد از اینکه صدای ماشین از حیاط اومد...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "47"☆ویو هانا☆فردای اون روز، از صبح عمارت شلوغ بود...

https://wisgoon.com/amir1234566779دوست قشنگمون فالو کنید با ...

از این به بعد استایل هارو میزارم اولی هانا ماریا و ته

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart"26"مثل همیشه آنا دستور داد تهیونگ و لانا رو هانا ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط