ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.84
(روایت از زبان ا.ت)
---
خونه جدید هنوز خالی و تازه به نظر میرسید.
رنگ دیوارها تازه و سفید بود، بوی تازه همه جا پیچیده بود. جونگ کوک رفته بود بالا و شاید وسایلش رو میذاشت تو اتاق. من همونجا ایستادم تو سالن بزرگ و به پنجره نگاه میکردم. بیرون چمن تازه و نور صبح میتابید. کاملاً فرق داشت با خونه قدیمی.
چند دقیقه گذشت و جونگ کوک اومد پایین. یه ساک کوچک تو دستش بود. بدون اینکه چیزی بگه، گذاشتش کنار در ورودی. من فقط ایستادم و هیچی نگفتم. دلم نمیخواست هیچ حرفی بزنم، چون هر کلمهای که میگفتم، ممکن بود بدتر بشه.
بابام یه کم دورتر ایستاده بود و داشت با نگهبانها حرف میزد. مامانم هم از آشپزخونه اومد و یه دستمال برداشت. همهچیز خیلی منظم و سریع پیش میرفت. انگار هیچی از من نمیپرسیدن. انگار من فقط یه نفر اضافیام که باید با این دو تا جوون زندگی کنم.
جونگ کوک یه قدم نزدیکتر اومد. هنوز همون ساک کوچک رو دستش بود. نگاهم به چشماش افتاد. این بار مستقیم، بدون هیچ فاصلهای.
- اگه لازم داری چیزی بگی، بگو.
من سر تکون دادم. صدایم این بار گرفته بود:
+ لازم نیست. فقط... میخوام یکی دو تا کمد و یه میز بریزم بالا. بقیه چیزا رو میتونم خودم ببرم.
جونگ کوک فقط سر تکون داد. بدون اینکه یه کلمه اضافه بگه، برگشت و رفت بالا. من هم بدون اینکه چیزی بگم، شروع کردم به جمع کردن وسایلم. دستهام کمی میلرزید. هر چیزی که برمیداشتم، حس میکردم دارم یه تیکه از زندگی قدیمیام رو از این خونه جدید میبرم.
یک ساعت گذشت. من هنوز بیشتر کار نکرده بودم. فقط نشستم روی کاناپه و به در ورودی نگاه میکردم. جونگ کوک بالا بود. گاهی صدای قدمش میاومد، ولی هیچ حرفی نزدیم.
من فقط میخواستم این روز رو تمام کنم.
چون دیگه هیچی از من نمیپرسیدن.
من هم دیگه هیچی نمیخواستم بگم..
سگ برینه توی این زندگی، ایششش گیر یه مرتیکه شیرموز افتادیم ولم نمیکنه ایششش...
وای بسه ا.ت آروم باش نفس عمیققققق
دمممم بازدممممم
زارتتتت مگه آدم با وضعیت من گیر یه مرتیکه شیرموز بیوفته درست میشه؟
البته که نوچ.............
ادامه دارد..............
Forbidden Weakness
p.84
(روایت از زبان ا.ت)
---
خونه جدید هنوز خالی و تازه به نظر میرسید.
رنگ دیوارها تازه و سفید بود، بوی تازه همه جا پیچیده بود. جونگ کوک رفته بود بالا و شاید وسایلش رو میذاشت تو اتاق. من همونجا ایستادم تو سالن بزرگ و به پنجره نگاه میکردم. بیرون چمن تازه و نور صبح میتابید. کاملاً فرق داشت با خونه قدیمی.
چند دقیقه گذشت و جونگ کوک اومد پایین. یه ساک کوچک تو دستش بود. بدون اینکه چیزی بگه، گذاشتش کنار در ورودی. من فقط ایستادم و هیچی نگفتم. دلم نمیخواست هیچ حرفی بزنم، چون هر کلمهای که میگفتم، ممکن بود بدتر بشه.
بابام یه کم دورتر ایستاده بود و داشت با نگهبانها حرف میزد. مامانم هم از آشپزخونه اومد و یه دستمال برداشت. همهچیز خیلی منظم و سریع پیش میرفت. انگار هیچی از من نمیپرسیدن. انگار من فقط یه نفر اضافیام که باید با این دو تا جوون زندگی کنم.
جونگ کوک یه قدم نزدیکتر اومد. هنوز همون ساک کوچک رو دستش بود. نگاهم به چشماش افتاد. این بار مستقیم، بدون هیچ فاصلهای.
- اگه لازم داری چیزی بگی، بگو.
من سر تکون دادم. صدایم این بار گرفته بود:
+ لازم نیست. فقط... میخوام یکی دو تا کمد و یه میز بریزم بالا. بقیه چیزا رو میتونم خودم ببرم.
جونگ کوک فقط سر تکون داد. بدون اینکه یه کلمه اضافه بگه، برگشت و رفت بالا. من هم بدون اینکه چیزی بگم، شروع کردم به جمع کردن وسایلم. دستهام کمی میلرزید. هر چیزی که برمیداشتم، حس میکردم دارم یه تیکه از زندگی قدیمیام رو از این خونه جدید میبرم.
یک ساعت گذشت. من هنوز بیشتر کار نکرده بودم. فقط نشستم روی کاناپه و به در ورودی نگاه میکردم. جونگ کوک بالا بود. گاهی صدای قدمش میاومد، ولی هیچ حرفی نزدیم.
من فقط میخواستم این روز رو تمام کنم.
چون دیگه هیچی از من نمیپرسیدن.
من هم دیگه هیچی نمیخواستم بگم..
سگ برینه توی این زندگی، ایششش گیر یه مرتیکه شیرموز افتادیم ولم نمیکنه ایششش...
وای بسه ا.ت آروم باش نفس عمیققققق
دمممم بازدممممم
زارتتتت مگه آدم با وضعیت من گیر یه مرتیکه شیرموز بیوفته درست میشه؟
البته که نوچ.............
ادامه دارد..............
- ۷۳۰
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط