مخملی
مخملی
part 11
*نیم ساعت بعد*
تهیونگ از حموم میاد بیرون.
حوله نبسته بود و اب از سرو و بدنش چکه میکرد و سردش شده بود.
یونگی و جونگکوک که رو کاناپه تو اتاق نشسته بودن با دیدن تهیونگ بلند میشن سریع میرن سمتش.
کوک- یاا چرا اینجوری اومدی؟؟ مریض میشی! باید حوله باید برداری!
ته- کو؟ خب بلد نیستم!
و بعد حرفش بازوهاشو از سرما بغل میکنه.
جونگکوک سریع از تو کمد حوله دست نخورده برمیداره میاد سمت تهیونگ و دورش میپیچه.
کوک- یونگی لباس بیار سریع بپوشونم
تهیونگ نگاهش به تخت میوفته.
با همون حوله دورش میره رو تخت ولو میشه و از حس نرم ملافه و لحاف تخت رو بدنش چشاشو میبنده.
ته- چه حالی میده
جونگکوک و یونگی به تهیونگ خیره شده بودن.
کوک- اوهوم تازه خیلی چیزا هست که بهت خوشبگذره
یونگی سرشو به تایید تکون میکنه و نیشخند نا محسوسی میزنه.
یونگی- خب باید بریم برات لباس بخریم
تهیونگ به جونگکوک که با لباس سمتش میومد نگاه میکنه.
ته- منم باید بیام؟
یونگی- اره باید بیای سایزت بگیریم برا لباس تا بتونیم بخریم
یونگی لباسارو میگیره و تن تهیونگ میکنه.
یونگی- بعدش میبریمت پارک!
تهیونگ با شنیدن اسم پارک چشاش برقی میزنه.
ته- پارک؟ هووومم خوبه!
بلند میشه میشینه رو تخت. لباسا براش گشاد بودن و اگه لطف بوت حجیم و خوش فرمش نبود شلوار از تنش میوفتاد!
جونگکوک و یونگی برای بار هزارم به سر تا پای تهیونگ خیره میشن.
شونه های ظریف و کمر باریکش و بعد بوت خوش فرم و ساق پاهای کشیده و لاغرش..یه اندامی که حتا بیشتر از دخترا هوس انگیز بود و بدجوری هوس لمس و گاز گرفتن و کشف کردن جای جای اون بدن و فتح قله هاشو تو دلشون افتاده بود..ولی باید فعلا صبر میکردن برای پسر کوچولوی تخسو لوس و لجبازشون!
با صدای تهیونگ به خودشون میان هردو.
جونگکوک کمربندی میاره برای شلوار پسر میبنده تا ذز کمرش نیوفته
کوک- خب وایسا ما هم آماده بشیم.
جونگکوک و یونگی هم حاضر میشن همگی میرن پایین و سوار ماشین میشن به سمت فروشگاه خرید لباس میرن.
بعد یه ساعت میرسن میرن داخل.
یونگی دست تهیونگ و میگیره.
یونگی- هرچی دوست داری بخر
تهیونگ هومی میگه و به دورو برش نگاه میکنه.
عاشق چیزای پشمی و خزه دار بود و لباس هایی که انتخاب میکرد همشون همینشکلی خزه دار و لباس های دخترونه مثل تاپ کراپ و پنتی بودن.
تهیونگ چشمش به به بستنی فروشی میوفته.
ته- اون چیه؟
یونگی به اشاره دست تهیونگ نگاه میکنه که به بستنی فروشی میوفته.
یونگی- اون بستنیه
ته- برام بستنی بخر!
یونگی- چشم بستنی هم میخرم..لباسات تموم شد؟
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده
و ارنج یونگی رو میگیره و با ذوق بچه گانه اش اون رو سمت بستنی فروشی میکشونه.
part 11
*نیم ساعت بعد*
تهیونگ از حموم میاد بیرون.
حوله نبسته بود و اب از سرو و بدنش چکه میکرد و سردش شده بود.
یونگی و جونگکوک که رو کاناپه تو اتاق نشسته بودن با دیدن تهیونگ بلند میشن سریع میرن سمتش.
کوک- یاا چرا اینجوری اومدی؟؟ مریض میشی! باید حوله باید برداری!
ته- کو؟ خب بلد نیستم!
و بعد حرفش بازوهاشو از سرما بغل میکنه.
جونگکوک سریع از تو کمد حوله دست نخورده برمیداره میاد سمت تهیونگ و دورش میپیچه.
کوک- یونگی لباس بیار سریع بپوشونم
تهیونگ نگاهش به تخت میوفته.
با همون حوله دورش میره رو تخت ولو میشه و از حس نرم ملافه و لحاف تخت رو بدنش چشاشو میبنده.
ته- چه حالی میده
جونگکوک و یونگی به تهیونگ خیره شده بودن.
کوک- اوهوم تازه خیلی چیزا هست که بهت خوشبگذره
یونگی سرشو به تایید تکون میکنه و نیشخند نا محسوسی میزنه.
یونگی- خب باید بریم برات لباس بخریم
تهیونگ به جونگکوک که با لباس سمتش میومد نگاه میکنه.
ته- منم باید بیام؟
یونگی- اره باید بیای سایزت بگیریم برا لباس تا بتونیم بخریم
یونگی لباسارو میگیره و تن تهیونگ میکنه.
یونگی- بعدش میبریمت پارک!
تهیونگ با شنیدن اسم پارک چشاش برقی میزنه.
ته- پارک؟ هووومم خوبه!
بلند میشه میشینه رو تخت. لباسا براش گشاد بودن و اگه لطف بوت حجیم و خوش فرمش نبود شلوار از تنش میوفتاد!
جونگکوک و یونگی برای بار هزارم به سر تا پای تهیونگ خیره میشن.
شونه های ظریف و کمر باریکش و بعد بوت خوش فرم و ساق پاهای کشیده و لاغرش..یه اندامی که حتا بیشتر از دخترا هوس انگیز بود و بدجوری هوس لمس و گاز گرفتن و کشف کردن جای جای اون بدن و فتح قله هاشو تو دلشون افتاده بود..ولی باید فعلا صبر میکردن برای پسر کوچولوی تخسو لوس و لجبازشون!
با صدای تهیونگ به خودشون میان هردو.
جونگکوک کمربندی میاره برای شلوار پسر میبنده تا ذز کمرش نیوفته
کوک- خب وایسا ما هم آماده بشیم.
جونگکوک و یونگی هم حاضر میشن همگی میرن پایین و سوار ماشین میشن به سمت فروشگاه خرید لباس میرن.
بعد یه ساعت میرسن میرن داخل.
یونگی دست تهیونگ و میگیره.
یونگی- هرچی دوست داری بخر
تهیونگ هومی میگه و به دورو برش نگاه میکنه.
عاشق چیزای پشمی و خزه دار بود و لباس هایی که انتخاب میکرد همشون همینشکلی خزه دار و لباس های دخترونه مثل تاپ کراپ و پنتی بودن.
تهیونگ چشمش به به بستنی فروشی میوفته.
ته- اون چیه؟
یونگی به اشاره دست تهیونگ نگاه میکنه که به بستنی فروشی میوفته.
یونگی- اون بستنیه
ته- برام بستنی بخر!
یونگی- چشم بستنی هم میخرم..لباسات تموم شد؟
تهیونگ سرشو به تایید تکون میده
و ارنج یونگی رو میگیره و با ذوق بچه گانه اش اون رو سمت بستنی فروشی میکشونه.
- ۱.۱k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط