رمان فرفری من

رمان فرفری من
پارت هشتم

داشتم به یونا فکر میکردم که دستی نشست روی چشام.
یونا: من کیم؟
جنی: یونا
برگشتم و یونا را بغل کردم .........
جنی: خیلی دلم برات تنگ شده بود فکر کردم نمیای
یونا:ولی من اصلا دلم برات تنگ نشده بود
جنی: خفه شو میدونم داشتی از دلتنگی می مردی.
رفتیم نشستیم روی مبل که سوهو نشست کنارم و دستشو انداخت دور گردنم.
جنی: راحتی؟
سوهو: آره خیلی راحتم.
جنی: ولی من ناراحتم
سوهو: اون دیگه مشکل خودته.
سوهو پسر داییم داداش یونا است ۲۳ سالشه و دقیقا همسن سوجو است و مثل اینکه از منم خوشش میاد.
بلند شدم و دست یونا را گرفتم و بردم داخل اتاقم.
یونا: چته وحشی آروم تر
جنی: این داداش تو چرا اینجوری می کنه؟
یونا: چجوری؟ تازگیا خیلی خودمونی شده با من هی می‌چسبه به من.

ادامه دارد............
دیدگاه ها (۲)

رمان فرفری منپارت نهمجنی: پس بهش بگو دیگه آنقدر به من نچسبه ...

رمان فرفری منپارت دهمجنی: من الان میگم سوجو بیاد شاید برای س...

رمان فرفری من پارت هفتمجنی:بلهصداش نیومد.صداتون نمیاد الان م...

رمان فرفری من پارت ششمجنی: ممنون از راهنماییت انیشتین سوجو: ...

وسط یه بازار شلوغخیلی اتفاقی چشمامون بهم قفل شدپلک نزد ، پلک...

part14🦋‌ //چند ساعت بعدنامجون«با سنگینی روی پلکام بیدار شدم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط