کمی آهسته گذر کن بدنم روح که نیست

کمی آهسته گذر کن بدنم روح که نیست
این ستون فقرات است , خم کوه که نیست

آب در چشم شما ریختن آموخت مرا
ورنه ابری که منم , اینهمه انبوه که نیست

هرگز از کشتن من بیم به خود راه نده
دل بیرحم شما اسوه نستوه که نیست

نه بزن , هرچه دلت خواست بزن تیغت را
تو که چشمت نگران دل مجروح که نیست

مرگ در باورمن چیز حقیری است نترس
بزن آهسته بمیرد دل من , نوح که نیست

از ستون فقراتم برو بالا به درک
مرده را هیچ غم از شدت اندوه که نیست ...
دیدگاه ها (۳)

کاش من هم همچو یاران، عشق یاری داشتمخاطری می خواستم یا خواست...

کیستی در دل شب نام تو نجوایِ من است؟نیستی و همه شب عشق،تمنای...

تپش قلب من از شر شر باران خیس استکوچه کوچه... همه جا شهر و ب...

یک لحظه پذیرای تنم باش عزیزمآغوش بر این چشم ترم باش عزیزممن ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط