+why me?
+why me?
-I shouldn't fall in love with you
p.23
ا.ت ویو............
من اونجا روی مبل نشسته بودم، با اون لباس کرمی شیک که جونگ کوک برام خریده بود، ولی احساس برهنگی میکردم. همه دارن نگاهم میکنن. انگار میدونن من کیام... یا بهتر بگم، چیام. یه خدمتکار که فقط برای نمایش آورده شده.
دستامو روی پام فشار دادم تا نلرزن. هنوز بدنم از تنبیههای قبلی درد میکرد، ولی این درد روحم خیلی بدتر بود.
دیدم جونگ کوک با اون دختره برگشت. موهاش بههم ریخته بود، لبخند رضایتی رو لبش بود که از ته دلم حالم رو بههم زد. دختره هم با یه لبخند پیروزمندانه بهم نگاه کرد و بعد رفت.
جونگ کوک اومد نشست کنارم. بوش عطرش قاطی بوی عطر اون دختره شده بود. معدهم پیچ خورد.
(کوک آروم تو گوشم زمزمه کرد)
- چرا اینقدر ساکتی؟ لذت نبردی از مهمونی؟
(بدون اینکه نگاهش کنم، با صدای گرفته)
+ ...لذت بردم.
دروغ گفتم. چیکار دیگه میتونستم بکنم؟ اگه چیزی میگفتم، میدونستم وقتی برمیگردیم خونه چه بلایی سرم میاره.
تو دلم فریاد میزدم: چرا منو آوردی اینجا؟ فقط برای اینکه بیشتر خردم کنی؟ فقط برای اینکه نشون بدی من هیچی نیستم؟
جونگ کوک دستشو گذاشت رو رونم. انگشتاش محکم فشار داد.
- رفتار خوبی داشتی تا حالا. ادامه بده. اگه تا آخر شب خوب باشی، شاید امشب شلاق نخوری.
من فقط سرم رو تکون دادم. اشک تو چشمام جمع شده بود ولی اجازه ندادم بریزه. نمیخواستم جلوی این همه آدم مافیایی گریه کنم. نمیخواستم بیشتر از این تحقیر بشم.
یهو یکی از دوستای جونگ کوک اومد و با خنده گفت: کوک، این دختره کیه؟ جدیده؟ خیلی خوشگله.
جونگ کوک خندید و گفت:
(کوک با غرور)
- این؟ خدمتکار خونهمه. امشب آوردم که هوا عوض کنم.
همه خندیدن. من احساس کردم قلبم داره میشکنه. خدمتکار... فقط همین.، نه ا.ت، نه حتی یه انسان. فقط خدمتکار.
(تو دلم، با صدای لرزون)
+ من یه روز رئیس شرکت خودم بودم... حالا شدم این؟ جلوی این همه آدم دارم تحقیر میشم...
جونگ کوک انگار فهمید چی تو سرم میگذره. نزدیکتر شد و آروم تو گوشم گفت:
(کوک با صدای سرد)
- غرورتو قورت بده. امشب اگه حتی یه قطره اشک بریزی، وقتی خونه رسیدیم حسابی پشیمونت میکنم.
من دندانامو به هم فشار دادم و لبخند زوری زدم. فقط لبخند. چون چارهای نداشتم.
تو دلم فکر میکردم: چقدر طول میکشه تا دیوونه بشم؟ چقدر طول میکشه تا واقعاً بشکنم؟
جونگ کوک دستش هنوز رو رونم بود و با آدمای دور و بر حرف میزد، انگار من فقط یه وسیله تزئینی بودم. یه عروسکی که آورده تا به بقیه نشون بده.
من فقط نشستم و به نقطهای خالی خیره شدم. دیگه حتی درد بدنم رو هم حس نمیکردم. فقط خالی بودن مونده بود........
ادامه دارد........
-I shouldn't fall in love with you
p.23
ا.ت ویو............
من اونجا روی مبل نشسته بودم، با اون لباس کرمی شیک که جونگ کوک برام خریده بود، ولی احساس برهنگی میکردم. همه دارن نگاهم میکنن. انگار میدونن من کیام... یا بهتر بگم، چیام. یه خدمتکار که فقط برای نمایش آورده شده.
دستامو روی پام فشار دادم تا نلرزن. هنوز بدنم از تنبیههای قبلی درد میکرد، ولی این درد روحم خیلی بدتر بود.
دیدم جونگ کوک با اون دختره برگشت. موهاش بههم ریخته بود، لبخند رضایتی رو لبش بود که از ته دلم حالم رو بههم زد. دختره هم با یه لبخند پیروزمندانه بهم نگاه کرد و بعد رفت.
جونگ کوک اومد نشست کنارم. بوش عطرش قاطی بوی عطر اون دختره شده بود. معدهم پیچ خورد.
(کوک آروم تو گوشم زمزمه کرد)
- چرا اینقدر ساکتی؟ لذت نبردی از مهمونی؟
(بدون اینکه نگاهش کنم، با صدای گرفته)
+ ...لذت بردم.
دروغ گفتم. چیکار دیگه میتونستم بکنم؟ اگه چیزی میگفتم، میدونستم وقتی برمیگردیم خونه چه بلایی سرم میاره.
تو دلم فریاد میزدم: چرا منو آوردی اینجا؟ فقط برای اینکه بیشتر خردم کنی؟ فقط برای اینکه نشون بدی من هیچی نیستم؟
جونگ کوک دستشو گذاشت رو رونم. انگشتاش محکم فشار داد.
- رفتار خوبی داشتی تا حالا. ادامه بده. اگه تا آخر شب خوب باشی، شاید امشب شلاق نخوری.
من فقط سرم رو تکون دادم. اشک تو چشمام جمع شده بود ولی اجازه ندادم بریزه. نمیخواستم جلوی این همه آدم مافیایی گریه کنم. نمیخواستم بیشتر از این تحقیر بشم.
یهو یکی از دوستای جونگ کوک اومد و با خنده گفت: کوک، این دختره کیه؟ جدیده؟ خیلی خوشگله.
جونگ کوک خندید و گفت:
(کوک با غرور)
- این؟ خدمتکار خونهمه. امشب آوردم که هوا عوض کنم.
همه خندیدن. من احساس کردم قلبم داره میشکنه. خدمتکار... فقط همین.، نه ا.ت، نه حتی یه انسان. فقط خدمتکار.
(تو دلم، با صدای لرزون)
+ من یه روز رئیس شرکت خودم بودم... حالا شدم این؟ جلوی این همه آدم دارم تحقیر میشم...
جونگ کوک انگار فهمید چی تو سرم میگذره. نزدیکتر شد و آروم تو گوشم گفت:
(کوک با صدای سرد)
- غرورتو قورت بده. امشب اگه حتی یه قطره اشک بریزی، وقتی خونه رسیدیم حسابی پشیمونت میکنم.
من دندانامو به هم فشار دادم و لبخند زوری زدم. فقط لبخند. چون چارهای نداشتم.
تو دلم فکر میکردم: چقدر طول میکشه تا دیوونه بشم؟ چقدر طول میکشه تا واقعاً بشکنم؟
جونگ کوک دستش هنوز رو رونم بود و با آدمای دور و بر حرف میزد، انگار من فقط یه وسیله تزئینی بودم. یه عروسکی که آورده تا به بقیه نشون بده.
من فقط نشستم و به نقطهای خالی خیره شدم. دیگه حتی درد بدنم رو هم حس نمیکردم. فقط خالی بودن مونده بود........
ادامه دارد........
- ۹۱۲
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط