Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to be. But by fighting against fate, we can change such a destiny.
⟩⟩ Beyond Fate....
part..²²

آینا با درد از خواب پرید.
اولین چیزی که حس کرد، سرمای سنگیِ زیر بدنش بود.
بعد بوی نم.
بعد نور کم‌جانِ آتشی کوچک که روی دیواره‌ی غار می‌رقصید.
چشم‌هایش را به سختی باز کرد و آهسته خودش را بالا کشید. بدنش هنوز درد می‌کرد، اما نه به بدیِ لحظه‌ی آخر. انگار کسی زخم‌هایش را بسته بود و او را از مرگ عقب کشیده بود.
نگاهش جلو رفت.
مردی روبه‌رویش ایستاده بود.
قدبلند، ساکت، و با چهره‌ای که آینا را همان لحظه در جا میخکوب کرد.
یک حس آشنا، عمیق و ناخوشایند، از جایی دور در ذهنش بالا آمد.
آینا پلک زد. دوباره نگاهش کرد.
نه… این فقط آشنا نبود.
او این صورت را قبلاً دیده بود.
تو کی هستی؟» صدایش خش‌دار بود.
چرا نجاتم دادی؟»
مرد جواب نداد. فقط نگاهش را از روی آینا برنداشت.
آینا اخم کرد و سعی کرد بیشتر به صورتش دقت کند.
بعد ناگهان چیزی در ذهنش جرقه زد.
صبر کن…»
چشمانش تنگ شد.
من تو رو می‌شناسم.»
چهره‌ات رو توی کتاب دیده بودم.»
مرد برای اولین بار کمی واکنش نشان داد.
نه تعجب، نه ترس—فقط تأییدِ آرام.
آینا نفسش را حبس کرد.
تو… پسرِ رهبر سابقِ فرقه‌ی شری.»
سکوت غار سنگین شد.
مرد کمی سرش را خم کرد، انگار گفتنِ نامش را تأیید می‌کند.
آینا هنوز نمی‌فهمید چرا او را نجات داده، اما حالا بیشتر از قبل احتیاط می‌کرد.
خب؟ جواب بده. چرا منو نجات دادی؟ ازم چی می‌خوای؟»

.
..
.
.‌.
.
..
.
..
.
..
.
..
هرگز نشه فراموش حتما لایک کنی ها🙃
دیدگاه ها (۷)

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

Sometimes, the dearest person in our destiny is not meant to...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط