رمان بغلی من

رمان بغلی من

پارت ۲۱۷و۲۱۸و۲۱۹

ارسلان: چیشد قشنگم
دیانا: ترسیده به پشت سرش نگاه کردم خواستم حرفی بزنم که تنش تو بغلم سنگین شد ارسلان ارسلانننننن با صدا زدن اسمش همراه با جیغ از خواب بیدار شدم دستم و رو قلبم گذاشتم
ارغوان: سریع در و باز کردم وارد شدم چراغ و روشن کردم عرق کرده بود صورتش خیس بود نگران کنارش نشستم تا اومدم چیزی بگم المیرا سراسیمه وارد شد
المیرا: براش از پارچ ای ریختن و نزدیک لبش کردم چیشده خوبی خواب بد دیدی
دیانا: توی شوک بزرگی بودم اگر واقعا این بلا سرش میومد چی من خودم و میکشتم به هق هق افتادم بلند گریه کردم هر کدوم یه جور بهم دلداری می‌دادن المیرا سعی می‌کرد آرومم کنه ولی ارغوان سعی می‌کرد باهام حرف بزنه تا خالی بشم بچه تو شکمم به آرومی لگد زد قلبم خالی شد یه لحظه بدنم خالی کرد
المیرا: آروم باش بگو چی دیدی خوب
دیانا: ارسلان ارسلانم
ارغوان: خوب بگو چی دیدی
دیانا: گفتنش هم برام سخت بود دوباره خواب برام مرور شد لحظه که جسم بی جونش و بغل کرده بودم همش تو سرم پخش میشد سرم گیج رفت تو بغل ارغوان فرو رفتم سرم و نوازش کرد
............
المیرا: ارسلان چرا نمیای
ارسلان: زمین رو ضرب گرفتم وکلافه لب زدم میام
المیرا: دختره بیچاره پر پر شده دیشب تا صبح تنش میلرزید
ارسلان: عصبی پرسیدم برای چی حالت حالش خوبه
المیرا: به لطف شما عالیه برای اینکه خواب شما رو دیده تا ازش میپرسیدیم چیشده میزد زیره گریه
ارسلان: خواهش میکنم مراقبش باش خیلی زود میام
المیرا: زود بیا ممکنه خیلی زود دیر بشع
دیدگاه ها (۰)

رمان بغلی من پارت ۲۲۰و۲۲۱و۲۲۲ارسلان: المیرا حالم و نمیفهمید ...

رمان بغلی پارت ۲۱۵و۲۱۶.....حال .......ارسلان: چیشد پس_:یکم ت...

سلام خوشگلا عیدتون مبارک بعد از مدت ها پارت 😅رمان بغلی من پا...

عشق اجباری.....پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط