خدا بازیچه نیست

خدا بازیچه نیست

در دلم افتاده روزی بی وفائی میکنی

بر دل بشکسته ام بی اعتنائی میکنی

گر چه اکنون چشم تو بر دام اشکم مبتلاست

تا که کشتی وا رهانم ناخدائی میکنی

از خدا دم میزنی اما خدا بازیچه نیست

فرصتی باشد اگر بی شک خدائی میکنی

درد هجران جای خود دردی گران دارد فراق

با رقیب نا رفیقم آشنائی میکنی

رنگ رخسارم به زردی میرود دانی چرا؟

بس که بر احساس من چون و چرائی میکنی

خانه ی مهر و وفا از بیخ و بن کردی خراب

از کدامین دل محبت را گدائی میکنی؟

خویشتن را پیش از این باید رها می ساختی

چون به دام افتاده ای فکر رهائی می کنی
دیدگاه ها (۱)

پشت روز روشنم، شام سیاهی دیگر استآنچه آن را کوه خواندم، پرتگ...

سر سبز دل از شاخه بریدم، تو چه کردی؟افتادم و بر خاک رسیدم، ت...

از تو دلگیرم نمیدانم که میدانی هنوز؟یا که از شرمن...

گمان کردم که او عـــاشق ترین عـــاشق در این دنیاستگمان کردم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط