پارت
پارت ۲۹
ددی_شوگره_اجباری من
سانامی رو کاناپه نشسته بود و اشک میریخت و تو دلش جیمین و سانو رو فوش بارون میکرد...
یهو عاجوما اومد...
رفت خریدارو گذاشت تو آشپزخونه و خاست بره دستاشو بشوره ک سانامیو دید...
رفت سمتش و نشست پیشش...
عاجوما:: عزیزم چی شدههه؟؟؟!!!
سانامی:: حق..حق د..دخترخوندت بهم گف زیرخابی ک هیشکی نمیخادت...اربابم بهم میگه گمشم برم اتاق فقط...حالا دیگه حق ندارم ب..بیام تا اینجا بشینمممم
عاجوما:: هی خدا گناه این دختر چیه...
سانامی:: میشه فردا آزاد باشم؟!
عاجوما:: ینی چی؟!
سانامی:: برم هرجایی ک میخام
عاجوما:: بااین وضع؟! بعدشم جیمین باید اجازه بده،باهاش صحبت میکنم
سانامی:: فردا تولدمه خاستم یبار تو عمرم روز تولدم شاده شاد باشم
عاجوما:: عزیزمممممممممم باشه ب جیمین میگم قربونت برم
سانامی:: ن..خ..خودم بهش میگم
عاجوما:: مطمئنیی؟؟!!
سانامی:: آ..آره...منو ببر پشت در اتاقش
عاجوما دست سانامیو گرفت و رسوندش دم در اتاق جیمین...
سانامی:: شما برین
عاجوما:: باشه
عاجوما رفت و سانامی در اتاق جیمینو زد...
جیمین:: باز کدوم خر...عام...عاجومایی؟!
سانامی:: ن ارباب سانامیم
جیمین:: بله؟؟!! تو؟! بیا ببینم
سانامی درو باز کرد و رفت داخل...
سانامی:: س..سلام
جیمین:: چه مرگته؟!
سانامی:: یه خواهش داشتم🥺
جیمین:: بنال
سانامی:: م..میشه...حق..حق
جیمین:: فازت؟؟!! چته تو؟! چرا گریه میکنی حرفتو بزن...
سانامی:: م..من هیچ خوشی ندارمممم..خودت میدونی...حق..حق..ب..بزار فردا بناسبت تولدم آزاد باشم...برم بیرون..حق..هرچقد دلت خاست آدم همرام بفرس..ق..قول میدم فرار نکنم
جیمین:: ب عنم ک تولدته...برو بکپ
سانامی:: سنگ دله بی همه چیززز😭😡
جیمین:: هاا؟؟!!!
جیمین پا شد و رفت سمتش...دستشو بلند کرد ک بزنه تو گوشش ولی با نگاهه مظلومانش نتونست...
جیمین:: لعنت بهت عوضیه هرزه... خودم یروز میکشمت،الانم گمشو بیرون...ب عاجوما میگم فردا هر قبرستونی خاستی ببرت
سانامی:: م..ممنون🥺😥
جیمین:: ا جلو چشام فقط گمشو بیرون
سانامی آروم رفت بیرون...یه لبخند زد و اشکاشو پاک کرد...
از پله ها بزور اومد پایین ک سانو رو دید...
سرشو بلند نگه داشت و ایشی گفت و رفت...
سانو:& وا چ پرو...ایش ب قیافت😒
سانامی:: عاجومااا بیا اتاقم کارت دارم
عاجوما:: باشه عزیزم
سانو:: چ عنیه ایننننن
یهو پشت کله سانو آتیش گرفت...
سانو:: عاااییییی اوماااا چرا میزنیییی
عاجوما:: این دختر چ بدی بهت کرد ک انقد زدشی؟؟!!
سانو:: ولم کننننن ایش...
سانو رفت تو آشپزخونه و عاجومام رفت پیش سانامی
عاجوما:: جانم چی میخواستی بگی؟!
سانامی:: ارباب گف فردا باهات هرجایی ک خاستم میتونم برم😄
عاجوما:: واقعاا؟!
سانامی:: بزووور
عاجوما:: باشه😂
سانامی:: من میخابم...
عاجوما:: ناهار بیدارت میکنم عزیزم
سانامی:: مرسی
عاجوما اومد بیرون و سانامیم خوابید...
ددی_شوگره_اجباری من
سانامی رو کاناپه نشسته بود و اشک میریخت و تو دلش جیمین و سانو رو فوش بارون میکرد...
یهو عاجوما اومد...
رفت خریدارو گذاشت تو آشپزخونه و خاست بره دستاشو بشوره ک سانامیو دید...
رفت سمتش و نشست پیشش...
عاجوما:: عزیزم چی شدههه؟؟؟!!!
سانامی:: حق..حق د..دخترخوندت بهم گف زیرخابی ک هیشکی نمیخادت...اربابم بهم میگه گمشم برم اتاق فقط...حالا دیگه حق ندارم ب..بیام تا اینجا بشینمممم
عاجوما:: هی خدا گناه این دختر چیه...
سانامی:: میشه فردا آزاد باشم؟!
عاجوما:: ینی چی؟!
سانامی:: برم هرجایی ک میخام
عاجوما:: بااین وضع؟! بعدشم جیمین باید اجازه بده،باهاش صحبت میکنم
سانامی:: فردا تولدمه خاستم یبار تو عمرم روز تولدم شاده شاد باشم
عاجوما:: عزیزمممممممممم باشه ب جیمین میگم قربونت برم
سانامی:: ن..خ..خودم بهش میگم
عاجوما:: مطمئنیی؟؟!!
سانامی:: آ..آره...منو ببر پشت در اتاقش
عاجوما دست سانامیو گرفت و رسوندش دم در اتاق جیمین...
سانامی:: شما برین
عاجوما:: باشه
عاجوما رفت و سانامی در اتاق جیمینو زد...
جیمین:: باز کدوم خر...عام...عاجومایی؟!
سانامی:: ن ارباب سانامیم
جیمین:: بله؟؟!! تو؟! بیا ببینم
سانامی درو باز کرد و رفت داخل...
سانامی:: س..سلام
جیمین:: چه مرگته؟!
سانامی:: یه خواهش داشتم🥺
جیمین:: بنال
سانامی:: م..میشه...حق..حق
جیمین:: فازت؟؟!! چته تو؟! چرا گریه میکنی حرفتو بزن...
سانامی:: م..من هیچ خوشی ندارمممم..خودت میدونی...حق..حق..ب..بزار فردا بناسبت تولدم آزاد باشم...برم بیرون..حق..هرچقد دلت خاست آدم همرام بفرس..ق..قول میدم فرار نکنم
جیمین:: ب عنم ک تولدته...برو بکپ
سانامی:: سنگ دله بی همه چیززز😭😡
جیمین:: هاا؟؟!!!
جیمین پا شد و رفت سمتش...دستشو بلند کرد ک بزنه تو گوشش ولی با نگاهه مظلومانش نتونست...
جیمین:: لعنت بهت عوضیه هرزه... خودم یروز میکشمت،الانم گمشو بیرون...ب عاجوما میگم فردا هر قبرستونی خاستی ببرت
سانامی:: م..ممنون🥺😥
جیمین:: ا جلو چشام فقط گمشو بیرون
سانامی آروم رفت بیرون...یه لبخند زد و اشکاشو پاک کرد...
از پله ها بزور اومد پایین ک سانو رو دید...
سرشو بلند نگه داشت و ایشی گفت و رفت...
سانو:& وا چ پرو...ایش ب قیافت😒
سانامی:: عاجومااا بیا اتاقم کارت دارم
عاجوما:: باشه عزیزم
سانو:: چ عنیه ایننننن
یهو پشت کله سانو آتیش گرفت...
سانو:: عاااییییی اوماااا چرا میزنیییی
عاجوما:: این دختر چ بدی بهت کرد ک انقد زدشی؟؟!!
سانو:: ولم کننننن ایش...
سانو رفت تو آشپزخونه و عاجومام رفت پیش سانامی
عاجوما:: جانم چی میخواستی بگی؟!
سانامی:: ارباب گف فردا باهات هرجایی ک خاستم میتونم برم😄
عاجوما:: واقعاا؟!
سانامی:: بزووور
عاجوما:: باشه😂
سانامی:: من میخابم...
عاجوما:: ناهار بیدارت میکنم عزیزم
سانامی:: مرسی
عاجوما اومد بیرون و سانامیم خوابید...
- ۶۸.۵k
- ۱۴ آبان ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط