𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑻𝒉𝒆 𝑲𝒊𝒏𝒈’𝒔 𝑨𝒓𝒕𝒊𝒔𝒕
𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕
ماهها بعد، یونا دوباره نقاشی کرد.
این بار سه نفر را کشید.
یک مرد.
یک زن.
و کودکی کوچک میان آنها.
یونگی نقاشی را دید.
«این ما هستیم؟»
یونا گفت:
«آره.»
«من چرا اینقدر جدیام؟»
یونا خندید.
«چون پادشاهی.»
«و تو؟»
«من؟»
«چرا اینقدر خوشحالی؟»
یونا به او نگاه کرد.
«چون دیگه دختر تنهایی نیستم.»
یونگی آرام کنارش نشست.
«هیچوقت هم نخواهی بود.»
سالها پیش، دختری در خانهی یک طبیب زندگی میکرد.
دختری که هیچکس نمیدانست دختر طبیب قصر است.
دختری که عاشق نقاشی بود.
دختری که در بازار با یک زن جوان برخورد کرد.
دختری که وارد قصری شد که از آن میترسید.
و همان قصر...
خانهی آیندهاش شد.
یونا دیگر آن دختر روزهای اول نبود.
او حالا ملکه بود.
اما هنوز همان یونا بود.
هنوز گاهی بانو هان را عصبانی میکرد.
هنوز با جیمین دعوا میکرد.
هنوز برای یونگی نقاشی میکشید.
و هنوز وقتی پادشاه بیش از حد جدی میشد، آرام در گوشش میگفت:
«لبخند بزن.»
و یونگی...
همان پادشاهی که روزی همه از او میترسیدند...
حالا فقط یک نفر را داشت که حاضر بود تمام غرورش را جلوی او کنار بگذارد.
همسرش.
ملکهاش.
و مادر فرزندش.
اما هیچکدامشان نمیدانستند که پشت مرزهای پادشاهی...
کسی هنوز زنده است که از شکست توطئهاش خشمگین است.
و نامهای که آن شب به قصر رسید، فقط یک جمله داشت:
«این پایان ماجرا نیست، اعلیحضرت.»
"پایان فصل اول"
𝑳𝒂𝒔𝒕 𝒑𝒂𝒓𝒕
ماهها بعد، یونا دوباره نقاشی کرد.
این بار سه نفر را کشید.
یک مرد.
یک زن.
و کودکی کوچک میان آنها.
یونگی نقاشی را دید.
«این ما هستیم؟»
یونا گفت:
«آره.»
«من چرا اینقدر جدیام؟»
یونا خندید.
«چون پادشاهی.»
«و تو؟»
«من؟»
«چرا اینقدر خوشحالی؟»
یونا به او نگاه کرد.
«چون دیگه دختر تنهایی نیستم.»
یونگی آرام کنارش نشست.
«هیچوقت هم نخواهی بود.»
سالها پیش، دختری در خانهی یک طبیب زندگی میکرد.
دختری که هیچکس نمیدانست دختر طبیب قصر است.
دختری که عاشق نقاشی بود.
دختری که در بازار با یک زن جوان برخورد کرد.
دختری که وارد قصری شد که از آن میترسید.
و همان قصر...
خانهی آیندهاش شد.
یونا دیگر آن دختر روزهای اول نبود.
او حالا ملکه بود.
اما هنوز همان یونا بود.
هنوز گاهی بانو هان را عصبانی میکرد.
هنوز با جیمین دعوا میکرد.
هنوز برای یونگی نقاشی میکشید.
و هنوز وقتی پادشاه بیش از حد جدی میشد، آرام در گوشش میگفت:
«لبخند بزن.»
و یونگی...
همان پادشاهی که روزی همه از او میترسیدند...
حالا فقط یک نفر را داشت که حاضر بود تمام غرورش را جلوی او کنار بگذارد.
همسرش.
ملکهاش.
و مادر فرزندش.
اما هیچکدامشان نمیدانستند که پشت مرزهای پادشاهی...
کسی هنوز زنده است که از شکست توطئهاش خشمگین است.
و نامهای که آن شب به قصر رسید، فقط یک جمله داشت:
«این پایان ماجرا نیست، اعلیحضرت.»
"پایان فصل اول"
- ۹۸۲
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط