ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 10


از زبان جونگکوک:

سوار ماشین شدیم و منم نشستم پشته فرمون بعدش حرکت کردیم سمته مدرسه..

در طول راه تموم حواسم به این بود که کی قراره اون شمش های کوفتی رو پیدا کنم...

تهیونگ و جیمین هم مثل همیشه سر اینکه قراره بعد پیدا شدن شمش ها چیکار کنیم دعوا میکردن‌‌..

تهیونگ:« من میخوام وقتی شمش پیدا شد، با پولی گنده ای که رییس بهم میده برم خونه بخرم و ازدواج کنم و کلی بچه بیارم..»

جیمین خنده ای با تحقیر به تهیونگ کرد و ادامه داد..

جیمین :«هه! چه مرد خوش خیال و توهم پردازی.. کی حاظره با خلاف کارهایی مثل ما ازدواج کنه...؟
من که میخوام یه خونه ی بزرگتر و یه ماشین خیلی بزرگ و یه کلاب خیلی گنده بزنم و هرچی آدم باحاله بیان اونجا و باهم خوش بگذرونیم...»

تهیونگ اومد دهنش و باز کنه که بلند داد زدم..

جونگکوک:«خفه شین شماها..! هنوز شمش ها رو پیدا نکردیم دارین براش نقشه میکشین..؟»

هردو نفسشون توی سینه اشون حبس شد و همزمان گفتن..

جیمین و ته: «چشم رییس..»

خلاصه بعد از چند دقیقه به مدرسه رسیدیم و منم ماشین و توی یک کوچه ی خلوت دور تر از مدرسه، پارک کردم تا کسی شک نکنه که این موقع شب چرا اومدیم مدرسه..

سریع از ماشین پیاده شدم و به تهیونگ و جیمین هم اشاره کردم که اونا هم پیاده بشن از ماشین..

هرسه با کلاه ، ماسک و ژاکت مشکی بودیم تا نامحسوس به نظر برسیم..

آروم با کلیدی که از دفتر مدرسه کش رفته بودم در اصلی رو باز کردم و از پشت به تهیونگ و جیمین که پشت سرم بودن نگاه کردم...

جونگکوک:«تهیونگ، تو برو نگهبان مدرسه رو بیهوش کن و جیمین....تو باهام بیا..»

هردو با جدیت سر تکون دادن و جیمین دنبالم راه افتاد و تهیونگ هم به سمت اتاق نگهبانی رفت..

هر دو با هم به سمت زیر زمین حرکت کردیم و وقتی رسیدیم به در اصلی زیر زمین، صبر کردیم تا تهیونگ بیاد..

بعد از چند دقیقه‌، تهیونگ با نفس نفس به سمت ما اومد و ماسکش رو پایین کشید..

تهیونگ:«همه جا امنه.. نگهبا ها تا ۳ ساعت خوابن...انگار که چرتی زده باشن، کسی شک نمیکنه که با ماده ی بیهوشی بیهوش شون کردم.!»

جونگکوک:« خوبه.. حالا بریم پایین پله ها..»

هرسه باهم از پله ها پایین رفتیم ولی چراغ ها رو روشن نکردیم تا جلب توجه نکنیم...

جونگکوک:« چراغ قوه ها رو از جیبتون بیارید بیرون و نورشم خیلییی کم کنید..»

با چراغ قوه داشتیم دنبال سوراخ سمبه ها میگشتیم و هرکه یک گوشه رو میگشن..

که ناگهان جیمین با صدای تقربیا بلندی از تعجب ، گفت..

جیمین:« بچه ها.. اینجا... یه در مخفیه..!!»

با تعجب و شوک به جیمین خیره شدم و تهیونگ هم همینطور..

باهم به سمت جیمین رفتیم و من نور چراغ قوه رو گرفتم روی اون در..

جونگکوک:«آره..انگار یه در مخفی اینجاست..!»

چراغ قوه رو پایین تر اوردم و دیدم که یه رمز دیجیتال روی دستگیره ی در نصب شده...

جونگکوک:«ولی این رمز داره.. مشخصه که حتما یه چیز با ارزشی اینجاست که براش قفل به این محکمی و دقیقی گذاشتن..!»

جیمین:«دقیقا همینطوره..!»

خواستم چیزی بیشتر بگم که ناگهان صدای قدم هایی رو شنیدیم...

تهیونگ:«یکی داره میاد..؟»
جونگکوک:«سریع قایم شید احمقا..چراق هاتونم خاموش کنید..!»

سریع رفتیم جایی قایم شدیم که یه زن و دوتا مرد داشتن به اون در نزدیک میشدن..
چشمام گشاد شد..! اون ها هم مثل ما دنبال چیزی بودن..؟ یعنی چیزیو از قبل میدونستن..؟!

یکی از اون مرد ها جلو اومد و رمز رو زد..

رمز شش رقمی بود.. چون صفحه کلید اون در رو حفظ کرده بودم ، میتونستم از حرکت دستهاش بفهمم که داره چه شماره ای رو میزنه..

رمزش[ 4-7-2-8-1-0 ] بود...

پوزخندی زدم و بعد از اینکه اون مرده رمز رو زد، در با صدای کلیک ، باز شد..

خواستم ببینم وقتی در باز میشه چی از اون تو دیده میشه که چون نتونستم خیلی تکون بخورم، فقط یکم از کاشی سرامیک، و دیوار های اون اتاق رو دیدم...
و در بلافاصله بسته شد..

جیمین:«اههه نزدیک بودیمااا..!»

جونگکوک:«بیایید سریع از اینجا بریم.. زود..!»

تهیونگ:«باشه..من جلو تر حرکت میکنم..»

سرمو تکون دادم و به کسری از ثانیه از اونجا خارج شدیم و در نیمه باز گذاشتیم تا شک نکنن کسی قبلا اینجا بوده..

و بدون هیچ حرفی از مدرسه زدیم بیرون..
وقتی به ماشین نزدیک شدیم ، جیمین اهی از تعجب کشید..

جیمین:«لعنتی..! یعنی یکی دیگم از این موضوع باخبره.. ! باورم نمیشه..»

تهیونگ: اونا کی بودن؟ جونگکوک..؟ اونارو میشناسی..؟»


جونگکوک:«نه..ولی بزودی میفهمیم فعلا برگردیم خونه.. هر لحظه ممکنه که لو بریم..»

سوار ماشین شدیم و برگشتیم خونه..
بعد از چند دقیقه رسیدیم خونه..
کلید رو پرت کردم سمته جیمین و بهش گفتم..
دیدگاه ها (۰)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 11جونگکوک:«جیمین ماش...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 12بعد از چند دقیقه ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 09 تهیونگ:«اره شب با...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 08جونگکوک:«بله جیمین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط