.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ⁹.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
کلافه دستی به گردنش کشید وبه گوشیش زل زد که داشت برای بار سوم زنگ میخورد.
چشماشو محکم روی هم فشرد و انگشتش رو رویِ صفحه کشید و تماس رو وصل کرد که صدایِ دلخوره نامجون از پشت خط پیچید:
_ محض رضای مسیح، چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!
نامجون خیلی خوب میدونست که هر دفعه بهش زنگ میزنه یا سعی میکرد باهاش ارتباط بگیره با نهایت بی توجهی پسش میزد. اما این بار دیگه صبرش لبریز شده بود، مخصوصا حتی الان هم که مثل همیشه بی حرف فقط به حرفاش گوش میداد و قصد جواب دادن نداشت، انگشتای دستش رو چفت کرد و عصبی صداش رو بلند کرد:
_ امروز تولدِ نایونِ، از صبح سراغت رو میگیره که کِی میای تا همین یه امروز که تولدشه رو ببینیش، دست از این عوضی بازیات بردار و تا نیم ساعت خودت رو برسون اینجا!
نامجون سعی کرد تن صداش رو کنترل کنه اما این بچهی تخس مگه فرصتش رو میداد؟!
متوجهِ حالش بود، اما اینکه خودش رو غرق کاراش بکنه و مدام تو خونه بمونه عصبی، و ناراحتش میکرد.
بازم حرفی ازش دریافت نکرد، و تماس قطع شد، تند دستش رو به موهاش کشید و فقط امیدوار بود که بیاد!
ناگهان با شنیدن صدای دختر کوچولویی که کنارِ پاهاش ایستاده بود دست از افکارش کشید و نگاهی بهش کرد.
_ عمو نامجون؟..عصبانی هستی؟
اخم های نامجون بالافاصله با دیدن اون قیافهی ناز و معصومش محو شد، لبخند گرمی زد و جلوی پاهای کوچولوش زانو زد و گفت:
_ من خوبم لیتل گرل...چیزی نیست!
دخترک لبخندی زد و سرش رو به نشانه فهمیدن خم کرد و گفت:
_ پس بیا بریم پیش بقیه...اینجا تنها نمون!
با دستای کوچیکش انگشت های نامجون رو حلقه کرد و سفت چسبید و سمت سالن پذیرایی رفتن.
نامجون با وارد شدن به سالن نگاهش اول سر به یونگی خورد.
یونگی منتظر بهش زل زده بود که نامجون با ناامیدی سرش رو به چپ و راست تکون داد و فهموند که تماسش باز هم بینتیجه بود!
بعد نگاهش رو جین داد که دستاش رو باز کرده بود تا نایون بره بغلش.
دخترک دستش رو از نامجون جدا کرد و سمت جین دوید
یونگی اخم هاش نامحسوس در هم رفت و سعی کرد آروم بمونه، اما دروغ بود اگه میگفت ناراحت نبود!
کلافه آهسته دستی به صورتش کشید و بی تفاوت به آهنگ ملایمی که بخش کرده بودن لحظهای چشماشو بست.
انقدر غرق افکارش بود که متوجه کشیده شدن لباسش به دست دخترش نشد.
نگاهش رو آروم به دخترش داد و با لبخند پرسید:
_ چیشده پرنسسم؟
نایون کمی با انگشت های دستش ور رفت آروم پرسید:
_ آپا...عمو جیمین امشب میاد دیگه...مگه نه؟
نگاهش روی اون دو تیله ی براق و درشتش دوخت و لبخند ساختگی روی لباش نشدند و گفت:
_ البته که میاد پرنسسم!...یکم دیگه میاد!
به خودش از اینکه به دخترش دروغ میگفت لعنت میفرستاد، دخترش جیمین رو از هر کس دیگه ای بیشتر دوسش داشت و بهش وابسته بود!
اونا روز های خیلی شادی رو کنار هم داشتن، تا اینکه اون اتفاق لعنتی افتاد، و رفته رفته کمتر جیمین رو دیدن، تا اینکه مدتی بعد دیگه ندیدنش، تماس هاشون رو نادیده میگرفت، و خودش رو تو تاریکی مطلقش رها کرده بود!
جین برای اینکه فضا رو کمی فان کنه با لبخند روبه نایون گفت:
_ جوجه کوچولو...میخوای کیکت رو بیارم تا با هم بِبُریمش؟
نایون چرخید و به جین نگاهی انداخت و با لبخند پهنی سرش رو بالا و پایین کرد و رفت سمت جین و باهم سمت آشپزخونه رفتن.
نامجون تکیه اش رو به دیوار داد و با نگاه به یونگی خواست چیزی بگه که با بلند شدن صدایِ زنگ در، هر دو سریع سرشون رو سمت در چرخوندن.
نامجون با تعجب سریع سمت در هجوم برد و بالافاصله در رو باز کرد.
با دیدن جیمین پشت در با گل بزرگ و عروس خرسی بزرگی که داخل دستش بود از تعجب دهنش قفل موند.
جیمین لبخند خیلی محوی زد و با صدای بم و ارومی گفت:
_ نمیخوای بزاری بیام داخل؟
نامجون سرش رو تکون داد سریع از کنار در فاصله گرفت و گفت:
_ نه...بیا داخل!
جیمین سری تکون داد و وارد خونه شد.
یونگی با دیدنش به سرعت از روی مبل بلند شد و ایستاد، سعی کرد شدت تعجبش رو مخفی کنه و کمی چهرهاش رو آزرده نشون بده.
اما لعنت بهش نتونست و با قدم های بلند سمتش رفت و محکم در آغوشش گرفت و محکم به لباس جیمین چنگ زد.
جیمین بی حرکت ایستاد و دو تا دستای پُرش رو پایین انداخت و چشماش رو آروم بست.
یونگی پلک عمیقی زد و آروم و عصبی بیخ گوشش غرید:
_ تو یه عوضیِ خودخواهی!
جیمین از فحشی که هیونگش بهش داد دلخور نبود، چون میدونست حقشه.
پس بی حرف پلک هاش رو آروم از هم باز کرد که صدای جیغ کوچیکی به گوشش خورد:
_ عمو جیمین!
ادامه دارد...
میگم انگاری این رمان زیاد حمایت نمیشه...دوسش ندارید؟ اگه نه بگید تا ادامه ندم🥲
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
کلافه دستی به گردنش کشید وبه گوشیش زل زد که داشت برای بار سوم زنگ میخورد.
چشماشو محکم روی هم فشرد و انگشتش رو رویِ صفحه کشید و تماس رو وصل کرد که صدایِ دلخوره نامجون از پشت خط پیچید:
_ محض رضای مسیح، چرا گوشیتو جواب نمیدی؟!
نامجون خیلی خوب میدونست که هر دفعه بهش زنگ میزنه یا سعی میکرد باهاش ارتباط بگیره با نهایت بی توجهی پسش میزد. اما این بار دیگه صبرش لبریز شده بود، مخصوصا حتی الان هم که مثل همیشه بی حرف فقط به حرفاش گوش میداد و قصد جواب دادن نداشت، انگشتای دستش رو چفت کرد و عصبی صداش رو بلند کرد:
_ امروز تولدِ نایونِ، از صبح سراغت رو میگیره که کِی میای تا همین یه امروز که تولدشه رو ببینیش، دست از این عوضی بازیات بردار و تا نیم ساعت خودت رو برسون اینجا!
نامجون سعی کرد تن صداش رو کنترل کنه اما این بچهی تخس مگه فرصتش رو میداد؟!
متوجهِ حالش بود، اما اینکه خودش رو غرق کاراش بکنه و مدام تو خونه بمونه عصبی، و ناراحتش میکرد.
بازم حرفی ازش دریافت نکرد، و تماس قطع شد، تند دستش رو به موهاش کشید و فقط امیدوار بود که بیاد!
ناگهان با شنیدن صدای دختر کوچولویی که کنارِ پاهاش ایستاده بود دست از افکارش کشید و نگاهی بهش کرد.
_ عمو نامجون؟..عصبانی هستی؟
اخم های نامجون بالافاصله با دیدن اون قیافهی ناز و معصومش محو شد، لبخند گرمی زد و جلوی پاهای کوچولوش زانو زد و گفت:
_ من خوبم لیتل گرل...چیزی نیست!
دخترک لبخندی زد و سرش رو به نشانه فهمیدن خم کرد و گفت:
_ پس بیا بریم پیش بقیه...اینجا تنها نمون!
با دستای کوچیکش انگشت های نامجون رو حلقه کرد و سفت چسبید و سمت سالن پذیرایی رفتن.
نامجون با وارد شدن به سالن نگاهش اول سر به یونگی خورد.
یونگی منتظر بهش زل زده بود که نامجون با ناامیدی سرش رو به چپ و راست تکون داد و فهموند که تماسش باز هم بینتیجه بود!
بعد نگاهش رو جین داد که دستاش رو باز کرده بود تا نایون بره بغلش.
دخترک دستش رو از نامجون جدا کرد و سمت جین دوید
یونگی اخم هاش نامحسوس در هم رفت و سعی کرد آروم بمونه، اما دروغ بود اگه میگفت ناراحت نبود!
کلافه آهسته دستی به صورتش کشید و بی تفاوت به آهنگ ملایمی که بخش کرده بودن لحظهای چشماشو بست.
انقدر غرق افکارش بود که متوجه کشیده شدن لباسش به دست دخترش نشد.
نگاهش رو آروم به دخترش داد و با لبخند پرسید:
_ چیشده پرنسسم؟
نایون کمی با انگشت های دستش ور رفت آروم پرسید:
_ آپا...عمو جیمین امشب میاد دیگه...مگه نه؟
نگاهش روی اون دو تیله ی براق و درشتش دوخت و لبخند ساختگی روی لباش نشدند و گفت:
_ البته که میاد پرنسسم!...یکم دیگه میاد!
به خودش از اینکه به دخترش دروغ میگفت لعنت میفرستاد، دخترش جیمین رو از هر کس دیگه ای بیشتر دوسش داشت و بهش وابسته بود!
اونا روز های خیلی شادی رو کنار هم داشتن، تا اینکه اون اتفاق لعنتی افتاد، و رفته رفته کمتر جیمین رو دیدن، تا اینکه مدتی بعد دیگه ندیدنش، تماس هاشون رو نادیده میگرفت، و خودش رو تو تاریکی مطلقش رها کرده بود!
جین برای اینکه فضا رو کمی فان کنه با لبخند روبه نایون گفت:
_ جوجه کوچولو...میخوای کیکت رو بیارم تا با هم بِبُریمش؟
نایون چرخید و به جین نگاهی انداخت و با لبخند پهنی سرش رو بالا و پایین کرد و رفت سمت جین و باهم سمت آشپزخونه رفتن.
نامجون تکیه اش رو به دیوار داد و با نگاه به یونگی خواست چیزی بگه که با بلند شدن صدایِ زنگ در، هر دو سریع سرشون رو سمت در چرخوندن.
نامجون با تعجب سریع سمت در هجوم برد و بالافاصله در رو باز کرد.
با دیدن جیمین پشت در با گل بزرگ و عروس خرسی بزرگی که داخل دستش بود از تعجب دهنش قفل موند.
جیمین لبخند خیلی محوی زد و با صدای بم و ارومی گفت:
_ نمیخوای بزاری بیام داخل؟
نامجون سرش رو تکون داد سریع از کنار در فاصله گرفت و گفت:
_ نه...بیا داخل!
جیمین سری تکون داد و وارد خونه شد.
یونگی با دیدنش به سرعت از روی مبل بلند شد و ایستاد، سعی کرد شدت تعجبش رو مخفی کنه و کمی چهرهاش رو آزرده نشون بده.
اما لعنت بهش نتونست و با قدم های بلند سمتش رفت و محکم در آغوشش گرفت و محکم به لباس جیمین چنگ زد.
جیمین بی حرکت ایستاد و دو تا دستای پُرش رو پایین انداخت و چشماش رو آروم بست.
یونگی پلک عمیقی زد و آروم و عصبی بیخ گوشش غرید:
_ تو یه عوضیِ خودخواهی!
جیمین از فحشی که هیونگش بهش داد دلخور نبود، چون میدونست حقشه.
پس بی حرف پلک هاش رو آروم از هم باز کرد که صدای جیغ کوچیکی به گوشش خورد:
_ عمو جیمین!
ادامه دارد...
میگم انگاری این رمان زیاد حمایت نمیشه...دوسش ندارید؟ اگه نه بگید تا ادامه ندم🥲
- ۲.۸k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط