راز سئول
راز سئول
پارت 3
لیا تمام شب به آن مرد مرموز فکر کرده بود.
چیزی در نگاهش وجود داشت که نمیتوانست فراموش کند؛ ترکیبی از خستگی، قدرت و رازی که پشت چشمان تیرهاش پنهان شده بود
صبح روز بعد، باران بند آمده بود. لیا مثل همیشه وارد کتابفروشی شد و مشغول مرتب کردن قفسهها شد
ساعت نزدیک ظهر بود که زنگ در مغازه به صدا درآمد
لیا سرش را بلند کرد
و همان لحظه قلبش از تپش ایستاد.
همان مرد.
کت مشکی بلند به تن داشت و این بار هیچ اثری از زخم و خون روی صورتش دیده نمیشد
پایان پارت 3
این داستان ادامه دارد.....
پارت 3
لیا تمام شب به آن مرد مرموز فکر کرده بود.
چیزی در نگاهش وجود داشت که نمیتوانست فراموش کند؛ ترکیبی از خستگی، قدرت و رازی که پشت چشمان تیرهاش پنهان شده بود
صبح روز بعد، باران بند آمده بود. لیا مثل همیشه وارد کتابفروشی شد و مشغول مرتب کردن قفسهها شد
ساعت نزدیک ظهر بود که زنگ در مغازه به صدا درآمد
لیا سرش را بلند کرد
و همان لحظه قلبش از تپش ایستاد.
همان مرد.
کت مشکی بلند به تن داشت و این بار هیچ اثری از زخم و خون روی صورتش دیده نمیشد
پایان پارت 3
این داستان ادامه دارد.....
- ۲۵۰
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط