گفتی حدیث عشق، که فردا نمیشود
گفتی حدیث عشق، که فردا نمیشود
در قلب من به جز تو کسی جا نمیشود
باز آ و بر مزار دلم آه و ناله کن
بعد از تو مُرده است و دگر پا نمیشود
با تازیانه ات به تنِ خستهام بزن
این کالبد شکسته دگر تا نمیشود
دریا خروش میکند این خشم، خوی اوست
هر مُرده آب و برکه که دریا نمیشود
امشب کنار خاطرهها پیک میزنم
مستِ کنار عکس تو رسوا نمیشود
راه خودت بگیر و از این کوچهها برو
چون من کسی برای تو پیدا نمیشود
دیگر به در نکوب که این خانه بعد تو
بسته درش به روی کسی وا نمیشود
بگذشتی از صبا و به آتش کشاندی اش
دیدند جمله عالم و حاشا نمیشود
ارس آرامی
در قلب من به جز تو کسی جا نمیشود
باز آ و بر مزار دلم آه و ناله کن
بعد از تو مُرده است و دگر پا نمیشود
با تازیانه ات به تنِ خستهام بزن
این کالبد شکسته دگر تا نمیشود
دریا خروش میکند این خشم، خوی اوست
هر مُرده آب و برکه که دریا نمیشود
امشب کنار خاطرهها پیک میزنم
مستِ کنار عکس تو رسوا نمیشود
راه خودت بگیر و از این کوچهها برو
چون من کسی برای تو پیدا نمیشود
دیگر به در نکوب که این خانه بعد تو
بسته درش به روی کسی وا نمیشود
بگذشتی از صبا و به آتش کشاندی اش
دیدند جمله عالم و حاشا نمیشود
ارس آرامی
- ۳۱۴
- ۰۸ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط