چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.

چشم از آسمان نمي‌گرفت. يك ريز اشك مي‌ريخت. طاقتم طاق شد.
- چي شده حاجي؟
جواب نداد. خط نگاهش را گرفتم. اول نفهميدم،‌ ولي بعد چرا. آسمان داشت بچه‌ها را همراهي مي‌كرد. وقتي مي‌رسيدند به دشت،‌ ماه مي‌رفت پشت ابرها. وقتي مي‌خواستند از رودخانه رد شوند و نور مي‌خواستند،‌ بيرون مي‌آمد.
پشت بي‌سيم گفت «متوجه ماه هم باشين.»
پنج دقيقه‌ي بعد،‌صداي گريه‌ي فرمان‌ده‌ها از پشت بي‌سيم مي‌آمد.
..

..

..

یــا زهــــــــرا (س)
دیدگاه ها (۵)

آقا امام زمان کی مي ياد؟ در یکی از ملاقاتهایی که حضرت امام (...

مادرم ببخش

دلی كه سینه زن هر شب محرم شدصدای هر تپشش ذكر یا حسینَم شدبه ...

"به نام خدا،من می خواهم در آینده شهید بشوم. برای این که...."...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط