عابد و عارفی بود
عابد و عارفی بود
که شاگردان زیادی داشت،
و حتی مردم عامه هم مرید او بودند،
و آوازه اش همه جا پیچیده بود،
روزی به آبادی دیگری رفت
عابد رفت دم در نانوایی،
و چون لباس درستی نپوشیده بود
نانوا بهش نان نداد،
عابد رفت
مردی که آنجا بود،
عابد را شناخت
به نانوا گفت این مرد را میشناسی،
گفت نه،گفت فلان عابدبود،
نانوا گفت من از مریدان اویم،
دوید دنبالش،که آقا
من میخوام شاگرد شما باشم،
عابد قبول نکرد،
نانوا گفت اگر قبول کنی
من امشب تمام آبادی را
شام میدهم، قبول کرد،
وقتی همه شام خوردند،
نانوا گفت ،
سرورم سوالی دارم،
گفت بپرس،
گفت دوزخ یعنی چه،
جواب داد
دوزخ یعنی اینکه
تو برای رضای خدا،
یک نان به بنده خدا ندادی،
ولی برای رضایت دل بنده خدا
یک آبادی را شام دادی،
که شاگردان زیادی داشت،
و حتی مردم عامه هم مرید او بودند،
و آوازه اش همه جا پیچیده بود،
روزی به آبادی دیگری رفت
عابد رفت دم در نانوایی،
و چون لباس درستی نپوشیده بود
نانوا بهش نان نداد،
عابد رفت
مردی که آنجا بود،
عابد را شناخت
به نانوا گفت این مرد را میشناسی،
گفت نه،گفت فلان عابدبود،
نانوا گفت من از مریدان اویم،
دوید دنبالش،که آقا
من میخوام شاگرد شما باشم،
عابد قبول نکرد،
نانوا گفت اگر قبول کنی
من امشب تمام آبادی را
شام میدهم، قبول کرد،
وقتی همه شام خوردند،
نانوا گفت ،
سرورم سوالی دارم،
گفت بپرس،
گفت دوزخ یعنی چه،
جواب داد
دوزخ یعنی اینکه
تو برای رضای خدا،
یک نان به بنده خدا ندادی،
ولی برای رضایت دل بنده خدا
یک آبادی را شام دادی،
- ۹۴۳
- ۱۶ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط